گزیده رمان

«بخش هایی از رمان «مرافعه آقای عنکبوت زاده

عنکبوت زاده« آنشب با هر کلکی بود بازی را کش دادم و به قصرم نرفتم.چندساعتی که گذشت مریم فرشباف بادی به غبغبش انداخت و گفت

:خب فرش تو سفارش دادی دیگه. پاشو برو خونت. از خجالت سرخ شدم. خندیدم و زل­زدم توی چشم­هاش. چکار میتوانستم بکنم جز خنده­ای برای خالی نبودن عریضه­. دست پیش را گرفتم و گفتم

چیه؟ می­خوای مخ من و بزنی؟

معلوم بود خودش هم دلش رفته. پوزخندی زد و گفت میرود لباسش را عوض کند. پوزخند را که دیدم فکر کردم الان میرود چماقی میاورد و بیرونم میکند. خودم را از تنگ و تا نیانداختم شق و رق سر جایم نشستم. داشتم در ذهنم دنبال جمله ای میگشتم مبنی بر  اینکه مثلن انگار یکهو یادم افتاده کار مهمی دارم و باید بروم که مریم از اتاق خواب بیرون آمد. لباس ابریشمین سفید پوشیده بود با یقه­ی باز. خوابش را هم نمیدیدم.این مریم بود،زنی که همیشه غیر قابل پیشبینی بود و غیر قابل پیشبینی هم باقی ماند،لبخند شیطنت آمیزی زد و پرسید

حالا دوتایی چطوری رو این کاناپه بخوابیم؟ و خندید. خنده ی مرگباری داشت. نفس راحتی کشیدم و سرخوش پرسیدم

یعنی تو می­خوای بخوابی؟

تارهایم را پیچیدم دور اندامش. او هم خنده کنان با موسیقی تارهام چرخ میزد و می­رقصید.پرسید

همه چی می­تونی بزنی؟

هرچی تو بخوای

آخرین وسوسه­ی مسیح* و بزن

و آخرین وسوسه­ی مسیح را تا صبح نواختم و نواختم، تا خود صبح،  او هم پا به پایم رقصید

***

میخواهمت را گذاشتی توی آسانسور و آوردی بالا

 و تو توی آسانسور بودی

 وقتی که من منتظر و مشتاق،

چشم به سوراخ چشمی در دوخته بودم.

 در باز شد.

 لبخندم شیرینت کرد.

 و می­خواهمت که توی جعبه بود را

درآوردی و آویزان کردی روی جارختی بالای سرم.

کلید زدی.

میخواهمت روشن شد

 و بعد پرده­ها را کشیدی

وآجرهارا بجای گلدان کاشتی پشت پنجره.

 گفتی:« نور خورشید ممنوع! میخواهمت کافیست

مریم«فکر می­کردم بعد از عروسی من را می­برد قصر. اما نبرد. همان شب که آمد خانه­ی من زیر شلوارش، زیرشلواری پوشیده بود و دیگر همانجا ماندگار شد. تقصیر خودم بود که عاشقش شدم. یعنی فکرش را هم نمی­کردم کسی مثل او قصرش را ول کند و بیاید خانه کوچک من.بعدها فهمیدم بعضی از شبهایی که خانه نمیآمد،رفته بوده قصر. میدانستم آنجا خبرهای خوبی نیست. همان یکبار که با هم رفتیم قصر فهمیدم.دوستش داشتم و می­دانستم که دوستم دارد اما شده بود فرشته­ی عذابم. زندانبان روز و قفس شب. هر روز در خانه را رویم قفل می­کرد و می­رفت بیرون.»

***

 بانو مریم فرشباف! آیا حاضرید با مهریه ی شش متر تار موزیکال و۲۵۳۷ شاخه گل وحشی به عقد ازدواج آقای عنکبوت زاده دربیایید؟

دوست مریم که قند میسایید

عروس رفته دیدن سیمرغ

 برای بار دوم میخوانم،بانو مریم فرشباف! آیا حاضرید…وکیلم؟

شریک داماد که آنسوی سفره قند در دستش بود

: عروس داره از کوه قاف میاد پایین

: برای بار سوم میخوانم،بانو مریم فرشباف… وکلیم؟

یک لحظه بعد عنکبوت زاده طوری خندید که تمام دندانهایش نمایان شد. پنجه ی محکمی بر تارهاش زد و مهمانان و مردمی که پشت دیوارهای قصر تجمع کرده بودند فریاد شادی سر دادند. مریم عروس آقای عنکبوت زاده شده بود. همسر مشهورترین مرد شهر.

مریم از رویا بیرون پرید. مارمولی خیره نگاهش میکرد. انگار با دو چشم گردش میپرسید(باز رفتی تو رویا؟) و مریم بی انکه چیزی بگوید با نگاه پاسخ داد( آره… رویای اون عروسی لعنتی که هیچ وقت نداشتم.)

***

بار اول و آخری که آقای عنکبوت زاده مریم را به قصرش برد یک روز گرم تابستانی پیش از ازدواجشان بود

***

عنکبوت زاده«‌بزرگترین خریت عمرم را کردم. توی راه مدام به خودم لعنت فرستادم که چرا قبول کردم مریم را بیاورم به این خراب شده. از بس بی پدر پدر سگ اصرار کرد.سوزنش که روی یک چیزی گیر کند دیگر هیچکس جلودارش نیست حتی خودم. لعنت به زن ها. یکی نبود بگوید آخه الاغ نونت نبود، آبت نبود، خاطرخواه شدنت چه بود. آخر یکی مثل تو را چه به این غلط های زیادی. تو را چه به عشق و عاشقی. این گوه خوری ها مال آدم های عادی است نه توی کون دریده.مثل سگ ترسیده بودم. اگر یک چیزی پیدا میکرد یا سوتی میدادم؟ اگر یک خرمگس معرکه سر می رسید؟ فکر کردم وسط راه دبه کنم و برگردم. اما دیدم بدتر جری میشود و کل کاسه کوزه را به هم میریزد. خانه ی من شده بود خط قرمزش. شک نداشتم اگر بگویم نه، میزد توی کونم و دیگر محل سگ هم به من نمیگذاشت. بدبختی این بود که نمیتوانستم بی خیالش بشوم.مریم خریدنی نبود. دیوانه ی دلیری بود که دومی نداشت. عاشق همینش بودم. بر پدرش لعنت.

***

خانه یا قصر مرموز آقای عنکبوت زاده خارج از شهر در جاده ای منتهی به جنگل قرار داشت. از کنار جاده ی اصلی با ماشین ده دقیقه در جاده ی خاکی فرعی راه بود. مریم بسیار ذوق زده بود.شاید اگر میدانست اولین و آخرین کس بجز دار و دسته ی آقای عنکبوت زاده است که به آن خانه آمده هیجان و البته ترسی بی نهایت هم به ذوق زدگی اش اضافه میشد.

***

مریم« دل توی دلم نبود. هربار که چرخ های ماشین سیاه عنکبوتی از روی سنگ ها رد میشدندوماشین بالا و پاین میرفت، قلب من هم بالا و پایین میشد. آنروزها چیز زیادی از عنکبوتی نمیدانستم. برایم مثل یک هندوانه ی در بسته بود.شوق عجیبی داشتم و بیش از هر چیز کنجکاو بودم. فکر اینکه به خانه ی مرموزی میروم که تا بحال هیچ عکاس یا خبرنگاری اجازه ی ورود به آنرا پیدا نکرده،یا اگر سعی کرده یواشکی وارد شود توی تله افتاده هیجانم را صدچندان میکرد. گذشته از اینکه آن خانه احتمالن خانه ی آینده ی من هم بود. حس ناشناخته ای داشتم هم شیرین هم اسرارآمیز،شوقی آمیخته با ترسی دوست داشتنی.هنوز در مورد پذیرفتن پیشنهاد ازدواج عنکبوت زاده مردّد بودم. اما چیزی ته دلم میگفت که این کار را خواهم کرد. هر چه بود آنروز یا بهتر بگویم آنشب چیزهایی پیش آمد و صحنه هایی دیدم  که تا آخرین لحظه ی عمرم از یادم نخواهد رفت.

«بخش هایی از رمان «تسخیر بهشت

    روز نوزدهم  مهر ۷.۳۰ صبح 

احساس سرما کرد. انگار یک نفر صدایش کرد. شاید در خواب. فقط یادش بود که کسی صدا کرد: «داوود » . بدون باز کردن چشم­ها، با دست دنبال پتو گشت. پتو را کشید رویش. خودش را با کِیف مالید به تشک و پایین پتو را با انگشتان پایش گرفت. دلش نمی­آمد چشم­هایش را کامل باز کند، از لای پلک­هاش به ساعت نگاه کرد و یک­دفعه پتو را زد کنار و نشست. دیر شده بود.

روز نوزدهم  مهر ۷.۳۰ صبح

مریم فرشباف به پهلو دراز کشیده بود و پرده­ی نارنجی اتاق خوابش را نگاه میکرد. در طول شب بارها از خواب پریده بود و چشم­هایش قرمز و اشک­ریزان بودند. پتوی سبزش  را از بالاتنه­اش پس زد. آب دهانش را که از استرس، تند و تند جمع می­شد، قورت داد و با نفس­های کوتاه و بریده بریده زانوهایش را توی شکمش جمع کرد. موهای حلقه­حلقه­ی قرمزش روی بالش بزرگش پخش بودند و ناخن انگشت شصتش را آهسته می­جوید. سرش را به نیت نگاه کردن به دیوار چرخاند و جملات تلقین­کننده­ای که روی کاغذها نوشته و روی دیوار چسبانده بود، مرور کرد: «من می­برم، من در موضع قدرت هستم، ایمان کوه را جابه­جا می­کند، و…» جملات را زیر لب تکرار می­کرد. بعضی را دو بار یا سه بار. «امروز روز منه. من می­تونم. مثل یه روبوت، هیچ کاری نداره…» ساعد دست­هایش را روی معده­اش فشار داد. دلش آشوب بود. آهی کشید و کف دستش را روی روتختی مخمل نارنجی کشید. خودش گفت: «مسئله­ی جنس مخالف رو با فلسفه قاطی نکن. به نظر من که جواب سوالت واضحه. خودت الکی پیچیده­ش کردی. من که می­گم الکی نرو اونجا.»  فکر کرد اگر جواب سوالم آنقدر واضح بود که… با صدای زنگ تلفن لرزید. شهلا بود، با صدای بچگانه­اش گفت:«سلام، خوبی؟» مریم لب تخت نشست:«نمی­دونم.»

«خوب باش. تو می­تونی.»

«مطمئن نیستم.»

«باش. تو خیلی خفنی. سرتو بنداز پایین برو تو. انگار نه انگار که اونا آدمن. حرفتو بزن و بیا بیرون. تمام. مثل یه روبوت.»

«اگه تو شرکت نبود؟»

«بشین تا بیاد.»

«اگه جلسه داشت؟»

«بشین تا تموم شه.»

«خیلی ضایع است! فکر کن، در جوار «م یوسفی»!»

«هیچم ضایع نیست. ضایع اونه که رفتارش انقدر احمقانه بوده. منم جای تو بودم همین کارو میکردم. بالاخره باید تموم شه دیگه.»

« تمومش میکنم.»

مریم گوشی را گذاشت و آرام روی تخت نشست. «ال پاچینو»همان مردی که قرار بود مریم آنروز برود شرکتش و در جوار میم یوسفی تمامش کند، از توی حباب لوستر با چشم­های ترکمنی نگاهش کرد.

روز نوزدهم  مهر ۷.۳۰ صبح

«علی آلپاچینو به محض شنیدن زنگ ساعت از جا پرید. ساعت را ساکت کرد و نشست. مادرش صدا زد: «علی، پا شدی؟» «بله.» گوشه­ی پتوی آبی پنبه­ای را از روی پا کنار زد. گوشی موبایل گران قیمتش را از حالت سایلنت درآورد و سیم شارژر را از گوشی کشید بیرون. بعد انگشتانش را لای موهای نیمه بلند، حلقه­حلقه، و مشکی­اش فرو کرد. تقویم روی پاتختی را ورق زد. چشم­هایش روی عدد نوزده ایستادند و لیست کارهای روز را مرور کرد. نفس عمیقی کشید، و حوله­­ی حمام را از روی جالباسی برداشت. می­خواست از در اتاقش برود بیرون که نگاهش افتاد به انبوه سی­دی­های روی میز کامپیوتر. فکر کرد بد نیست چند سی­دی جدید بگذارد توی ماشین. بعد حوله را انداخت روی دوشش و مسیرش را به طرف میز کامپیوتر عوض کرد. چند سی­دی ر جابجا کرد، هوس یک موسیقی مهیج کرده بود. چند روز بود فقط موسیقی لایت گوش می­کرد، نگاهش روی جلد یک سی­دی که تصویر مردی سرخ­پوست رویش بود ثابت ماند. فکر کرد:«یعنی مریم دیروز چی کار داشت؟!» چهره­اش درهم شد. یاد تلفن دیروز مریم افتاد. عجیب بود. بعد از این همه مدت! چرا دیروز؟ هرچه فکر کرد هیچ مناسبتی برای توجیه آن تلفن پیدا نکرد. بعد از یکسال «آتش­پاره» (این لقبی بود که به مریم داده بود) بی­مقدمه زنگ زده بود و او هم مثل هربار «مثل احمق­ها» (این را زیر لب گفت) بدون هیچ جوابی تلفن را قطع کرده بود. «چی بگم خبرم. چی دارم بگم؟» فقط دلش می­خواست این کابوس تمام شود. آه کشید. و سی­دی­ای را که عکس مرد سرخ­پوست رویش بود، گذاشت زیر همه­ی سی­دی­ها

مریم:حالا پشت ساختمان شرکت آلپاچینو هستیم. من و داوود و آقای ذاکری. داریم کشیک میدهیم تا هر وقت آلپاچینو از دفتر زد بیرون تعقیبش کنیم و خانه اش را یاد بگیریم. داوود اسم علی را گذاشته آقای فراری. همین آدم دو رو وقتی ال پاچینو را می­بیند چنان مهندس مهندس به دمش می­بندد که نگو.

داوود:« آقای فراری و می­گی؟ اون که سوسوله.»

خودم فکر می­کند چه غلطی کردم یک کار از داوود خواستم. اصلاً نباید یک مسئله­ی احساسی و خصوصی را به یک همکار گفت. اصلاً همکار مال کار است، دوست مال دوستی. پروژه­ها را نباید ترکیب کرد. من هم حرف خودم را قبول دارم. مخصوصاً حالا که نتیجه­اش را می­بینم. اما چاره­ای نبود. کس دیگری را نداشتم. مادرم می­گفت، آدم هرچه می­کشد از بی­کسی است.

داوود که روی صندلی عقب نشسته:«اَه چقدر طولش می­ده! چی کار داره می­کنه؟»

آقای ذاکری که زیر سایه ی درخت نشسته:«لابد کار عقب­افتاده داشته.»

داوود:«روز تعطیل آدم پا می­شه می­آد شرکت سه ساعت کار عقب­افتاده می­کنه؟!»

آقای ذاکری:«من که می­گم داره رو پروژه کار می­کنه!»

این جمله­ی آخر را آقای ذاکری با لحن کنایه­آمیزی گفت، و در ادامه­ی آن داوود قاه قاه خندید. من چپ­چپ نگاهش کردم: «زهر مار.» قرار نبود بیاییم دم دفتر. روز تعطیل بود. کلاس اضافه گذاشته بود برایمان. از دم دانشگاه تعقیبش کردیم تا آمد دفتر.

*

داوود:همانطور که به ساختمان دفتر آن مرتیکه­ی سوسول نگاه می­کردم گفتم: «اِ، به من چه! اون داره رو پروژه کار می­کنه، فحشش رو به من می­دی؟!» مریم خیلی لجش گرفته بود. دندان­هایش را روی هم فشار داد و گفت: «تو نمی­تونی یه ثانیه اون دهنتو ببندی؟» گفتم:«به من چه! اِ.» داد زدم:«الهی جذام بگیری الپاچینو که ما رو بدبخت کردی! الهی خانوم یوسفی مرگ موش بریزه تو غذات که دهن ما رو سرویس کردی!» آقای ذاکری از بیرون ماشین خندید و گفت:« الهی از پروژه ایدز بگیری

*

مریم: آن­ها می­خندیدند و من از این که حس می­کردم مشکلم مضحکه­ی آن­ها شده دلخور بودم. چیزی هم نمی­توانستم بگویم. سه ساعت بود گشنه و تشنه زیر آفتاب تابستان پشت در شرکت ال­پاچینو در حال کشیک دادن بودیم. خسته شده بودند. حق هم داشتند. باید اول آدرس خانه­اش را پیدا می­کردیم تا بالاخره بفهمیم چرا ال­پاچینو مثل سیّد غیبی خودش را از من قایم می­کرد.

 *

مُشتی نثار داوود کردم: «برو گم شو از ماشین پایین، برو گم شو

«چَش، چَش الان خفه می­شم. هاهاها، ببخشید، غلط کردم. به جان مادرم دیگه لال می­شم. آآآآه،آه.» داوود از خنده سرخ شده بود. با دو انگشت زیپ دهانش را کشید و لب­ها را در هم چفت کرد، در حالی که داشت از خنده می­ترکید و چشم­هایش از چشمخانه بیرون زده بود.

*

داوود: سه ساعت بود که پشت در شرکت آن عوضی کشیک می­دادیم. آنهم چله­ی تابستان اگر دست من بود می­رفتم بالا می­زدم لت و پارش می­کردم. اما جلوی مریم نمی­شد حرف زد. دفعه­ی اول بعد از کلی علّافی توی اتوبان مدرس گمش کردیم. مریم می­خواست بفهمد چرا شب عید ناغافل ولش کرده. فکر می­کرد زن گرفته، می­خواست مطمئن شود. من که سر در نمی­آوردم. نه از کار آن الاغ که همچین نازنینی را ول کرده بود، نه از کار مریم که آن عوضی آنقدر برایش مهم بود. می­گفت چرا بی­توضیح تلفنم را جواب نداده. باید اگر هم چیزی بود به من می­گفت، مثلاً می­گفت دارم زن می­گیرم یا حرفی که قانعم کند. نه این که مثل فراری­ها بی­مقدمه جوابم را ندهد. می­گفت به غرورش برخورده، باورش نمی­شده آقای فراری آدم حسابش نکند. فکر می­کرد لابد اتفاقی افتاده که اَن آقا رویش نشده بگوید. شاید هم سوءتفاهمی چیزی..، آخر تازه  اول دوستی شان بوده. قضیه برایش حیثیتی بود و از این حرف­ها. من که عمراً باور نکردم. اینطوری می­گفت که کوچک نشود. به خاطر غرورش. از عشق آن آشغال این کار­ها را می­کرد. دنبال راهی می­گشت که ماجرا را دوباره راست و ریس کند. که اگر سوءتفاهم شده درستش کند. هنوز امید داشت. من بدبخت هم آویزانش بودم. همه­جا با هم می­رفتیم، تا مرحله­ی آخر که با من قهر کرد و من را نبرد. با این کار­ها می­خواستم به او بفهمانم، آن کسی که لیاقت عشقش را دارد من هستم نه آن مرتیکه­ی سوسول عوضی. اما او اصلاً من را نمی­دید. بس که آقای فراری فکر و ذکرش را پر کرده بود.

*

مریم: از قیافه­ی داوود خنده­ام گرفت. خنده­ام را که دید دوباره دور برداشت. مثل هندی ها سرش را تکان تکان میداد:«مردم چه شانسی دارن! من نمی­دونم این پسره چی داره که این کارا رو واسش می­کنی. یه الاغ پیدا نمی­شه ما رو یه ذره بخواد. یعنی اگه یکی به خاطر من ده دقیقه کشیک بده شاهرگم رو پاش میدم به مولا! پسره دیوونه­س، دختره هلو داره واسش می­میره آقا ناز می­کنه. سوسوله دیگه. اَه. خدام شانسو به چه خرایی می­ده.»

گفتم: «من هر کاری می­کنم واسه خودمه، خنگ. اصلاً مگه قرار نشد تو حرف نزنی؟…. چقدر گشنمه سرم درد می­کنه.»

«می­خوای برم یه چیزی پیدا کنم؟»

«می­ترسم یهو برسه، جا بمونیم. یه بقالی­ام اینجا نیست.»

«سر خیابون یکی هست. برم؟»

«نه می­ترسم زحمتامون به باد بره… چقدر گرمه… مثل کوره­س، ذاکری کو؟»

«اوناها!»

من روی صندلی عقب ولو شده بودم و نفسم در نمی­آمد کم­کم داشتم از کاراگاه بازی خسته می­شدم. داوود در عقب را باز گذاشته بود،پاهایش از ماشین بیرون بود و خودش را با کلاه باد می­زد. آقای ذاکری هم نمیدانم کجا غیب شده بود.

گفتم:«بگو ذاکری دور نشه، یهو بپره تو ماشین ضایع­س، ممکنه طرف بفهمه… ساعت چنده؟»

«سه و نیم.»

«وای، پس چرا نمی­آد بیرون…»

یک پلاستیک پر از هلو زیر صندلی عقب بود. آقای ذاکری خریده بود برای خانه شان.دست کردم یکی بردارم. گفتم بی خیال شسته و نشسته دیگر حالم داشت بد میشد.دیدم پلاستیک نیست. «هلوها کو،این زیر بود؟»

«ذاکری رفت بشوره بخوریم.»

آقای ذاکری با سرعت دوید طرف ماشین. پلاستیک پر از آب و هلو توی دستش بود. به ماشین رسید و هیجان­زده گفت:«اومد! اومد!» بعد پلاستیک پر از آب و هلو­ را پرت کرد طرف ما و نشست پشت فرمان. هلو­ها و قطرات درشت آب پروازکنان و خند­ه­کنان بر فراز سر من و داوود فرود آمدند. و ما خندیدیم. در روزی از روز­های پرشور جوانی­مان. و هرگز حتی سال­ها بعد وقتی فاصله و دشمنی جای دوستی را تصاحب کرد هیچ­کدام­مان از این که آن روز به تعقیب مدیر عامل ال پاچینو رفتیم، از گرما پختیم، و زیر باران آب و هلو از خیسی و شوق خندیدیم، پشیمان نشدیم.

*

داوود گفت:«خودشه! خودشه!»

آقای ذاکری گفت:«مریم خانوم برو پایین برو پایین!»

داوود با چشم های گشاد پرسید:«اون دختره­ کیه باهاش؟»

با شنیدن این جمله بند دلم پاره شد، اما به روی خودم نیاوردم. کف ماشین دراز کشیده بودم. و داود برای احتیاط یک زیلوی پلاستیکی انداخته بود رویم. که اگر مجبور شدیم کنار ال پاچینو توقف کنیم من را کف ماشین نبیند. درجه حرارت خونم روی نقطه­ی جوش بود. گفتم:«کدوم دختر؟ چه شکلیه؟… آقای ذاکری تو رو خدا گاز بده. اصلاً فاصله نگیر.»

«بابا می­فهمه­ها!»

«نه، نمی­فهمه. شما فقط فاصله نگیر جون مادرت.»

«حواسم هست.» سرم را از زیر زیلو کردم بیرون.گفتم

«داوود اون عینک کوفتی رو درست بزن به چشت. کلاهتم بکش پایین­تر.»

«خوبه دیگه…»

«می­گم بکش پایین­تر!» نیشگونی حواله­ی ساق پای داوود کردم. داوود ساق پایش را تکان داد و کلاه دور دار و عینک آفتابی بزرگش را درست کرد. عجب قیافه ای! شبیه خرمگس کارتون «نیکو» شده بود!

داد زد:«خوب بابا، چراغ قرمز شد! یا مولا! الان می­فهمه. برو پایین.» دوباره رفتم پایین

 ناله کردم:«آقا ذاکری تو رو خدا بگیرش، نذار در بره

آقای ذاکری دستش را توی هوا تکان داد و خواند:«امان از این هیاهو، یا ضامن آهو، یا ضامن آهووو! حالا مریم خانم، دختره کی هست؟» از زیر زیلو گفتم

«من چه می­دونم، دختره رو ول کن، ماشینو بگیر»

ال پاچینو جلوی یک خانه ایستاد. اما ماشینش را نبرد توی پارکینگ. آقای ذاکری حسّ خبر نگاری­اش گل کرد و گفت:« الان ته شو در میارم.» من و داوود هم توی ماشین منتظر ماندیم. آقای ذاکری رفت پشت در شان زنگ زد، و پس از چند لحظه دوان دوان برگشت. ما کلّه کشیدیم و چشم دوختیم به دهانش

«چی شد؟ چی شد؟»

«هیچی زنگ و زدم، گفتم منزل آقای ال پاچینو؟ گفت بله خودم هستم. گفتم شما علی­آقایین؟ گفت من برادرشون هستم؟ گفتم من از آژانس اومدم و در رفتم. خلاصه که اینجاخونه­ی باباشه.»

«پس عملیات با موفقیت انجام شد؟»

«چه جورم! آقا بزن «پلی» و… «وولوم» بده، وولوم!»

«دیرارا ری رای، دیرا ری را ری را ریرای….»

 آن سه نفر توی پراید سفیدی درست وسط میدان «شهرک غرب»، بی­خیالِ جریمه­ی افسر پلیس، راه­بندان کردند. افسار شادیشان گسیخته بود. گویی هرسه مجنون بودند در شادی یافتن خانه­ی لیلی. مردم با چشمان باز خنده­های ناتمام و دیوانه­وارشان، رقص مردی که کلاه بر سر داشت، کف زدن­ها و آواز مرد راننده، و دختری را که روی صندلی عقب از خنده غش کرده بود، دیدند، بوق زدند، فحش دادند، سر تکان دادند و خندیدند.

روز نوزدهم  مهر ۷.۳۰ صبح

شاعر سابق روی پله­های حیاط، خیره به روبه­رو ایستاده بود. پک محکمی به سیگارش زد و لُپ­های سابقش فروتر رفت. با وجود سردی هوا، رطوبت غیر متعارفی روی پیشانیش بود. سیگار را که تقریباً به فیلتر رسیده بود، همزمان با خروج آخرین فوت از دهانش، به گوشه­ی حیاط  پرت کرد، آب دهان را از گوشه گوشه­­ی دهانش جمع کرد و تف چسبناکی بیرون انداخت. گردنش را چرخاند و اخم­های همیشگی­اش را تنگ­تر کرد. دست­هایش را زیر بغل­هایش گذاشت تا گرم شوند. باغچه، رنگ سبز تابستانی اش را باخته بود و برگ­ها تیره شده بودند. و سبزی­هایی که مریم کاشته بود یخ زده و پلاسیده روی خاک، نفس های آخر را می­کشیدند

 

«بخش هایی از رمان «لحظه ای که یهودا مفتون شیطان شد

توطئه برای شکار یک خون­آشام

مریم: دقیق یادم هست صبح روزی که برای اولین بار یهودا هاشمی را دیدم، چه حسی داشتم. لحظه به لحظه اش را. می­ترسیدم. نمی­د­انستم از چی. شاید از به هم ریختن معادله­ها. بیشتر از ترس، دلهره بود. خودم آهسته از جایی دور می­گفت: «به هم می­ریزد، معادله ها به هم می ریزد.» آرزو کردم جدول های سیمانی خیابان بلند شوند و مثل پیکره­های سیمانی، چند نفری بگیرندم توی آغوششان و آنقدر فشارم بدهند تا له بشوم. آنوقت برای همیشه از احساس کمبود وزن یک مرد روی سلول­های زنانه­ام خلاص می­شدم و با اعصاب راحت می­چسبیدم به کار و زندگی­ام. داشتم بدو بدو میرفتم بانک. یک چک برگشتی داشتم و طلبکارم توی بانک  منتظر بود. رسیدم، در بانک را باز کردم. برشی از جهانِ پشتِ در به درون بانک ایجاد شد، از آن عبور کردم، که صدای زنگ اس­ام­اس آمد. فریبا بود. از قول یهودا نوشته بود: «سلام! کنت یهودا هستم. از این که در این روز فرخنده در توطئه­ی شما دو جانور شرکت می­کنم، مفتخرم.»خندیدم. لبم را گاز گرفتم و چشمهایم خمار شد. جانور! چه لقبی! حس کردم که بهتر بود مینوشت پلنگ. انحنایی پلنگانه به کمرم دادم و برای طلبکار که گوشه ای لیستاده بود دست تکان دادم.

*

کنت یهودا:جلوی آینه ایستاده­ای و ریشت را با دقت می­­تراشی. چهره­ی چهرگان توی آینه پدیدار می­شود و می­گوید، صورتت بدون ته­ریش به جوجه­ی پرکنده می­ماند. نگاهش نمی­کنی. هر چه باشد دختری که قرار است به دیدنش بروی از تو و چهرگان جوان­تر است، و احتمالاً بدون ریشت را بیشتر می­پسندد.ا ز آن گذشته از کجا معلوم که اتفاقی بیفتد. خودت می­گوید که می­افتد و تو با این که دلهره داری می­خواهی تا آخرش بروی. (اگر که راهی باشد، اگر که او را بپسندی و او هم.) تعجب می­کنی که چرا یک دیدار ساده و بی­ربط قبل از این که اتفاق افتاده باشد آنقدر ذهنت را مشغول کرده است، طوری رفتار می­کنی که انگار قرار است به جای بررسی یک کتاب به بررسی آن زن بنشینی. یا این که او تو را به بررسی خودش دعوت کرده است. خنده­ات می­گیرد. از خودت می­پرسی که شبیه کدام صورت چهرگان است؟ شاید ترکیبی از هردو، شاید موجودی جدید، شاید هم شبیه سیندراِلا؟! فرض آخر را رد می­کنی. «سیندراِلا خونه­ش شمال شهر نیست.» آنقدرها هم قطعی نیست. شاید خانه­ی نامادری­اش باشد. شاید نامادری­اش رفته باشد سفر؟خانه­ی یک دیزاینر! فکر میکنی:«حالا باید دید.» صدایش را به یاد می­آوری که مهربان بود و شیرین، و عکس معصومی که در نت دیده ای. شیر آب را باز می­کنی

تاس می­ریزد تصادف

مریم دارد بادمجان سرخ میکند.امروز قرار است یهودا هاشمی بیاید.سفارش خورش بادمجان هم داده(گور مرگش) با یک دست دستگیره­ی ماهی تابه را گرفته و با دست دیگر قاشق چوبی را. فکر می­کند: «چه غلطی کردم! باید از اول یه نه به فریبا می­گفتم، خودم و راحت می­کردم». بعد از مدت­ها مهمان داری نکردن، امروز خیلی خسته شده. نگاهی به کف جرم­گرفته­ی  آشپز­خانه می­اندازد. یک لحظه وسوسه می­شود کف خانه را تی بکشد، اما منصرف می­شود. «گور پدرش ! اصلاً حالشو ندارم.» فکر می­کند خیلی بیش از این که لازم باشد یهودا را تحویل گرفته. همه­اش زیر سر این فریبااست. عیبی ندارد.  نیم ساعت که بگذرد  یهودا میفهمد من کاره ای نیستم. خر که نیست. «وقتی ببینه من تحویلش نمی­­گیرم خودش تا ته قضیه رو میخونه.» تصویر فریبا می­آید بالای شعله­ی گاز. «مریم یه وقت لو ندی ها! قسم بخور هرچی شد لو ندی

*

مریم: نمی­خواستم سر حرفم با یهودا باز شود. فقط باید یک قرار با او میگذاشتم، تا فریبا برود سر قرار. فریبا اینطور می­خواست. ویرش گرفته بود با یهودا دوست بشود، او هم جواب تلفنش را نداده بود. جواب تلفن هیچکس را نمی­داد. می­گفتند خودش را خیلی میگیرد و آدم مرموز و منزوی­ای است. کسی سر از کارش در نمی­آورد. فریبا می­گفت من، ارواح عمه­ام، استعداد مخ­زنی دارم. فکر می­کرد حتماً یهودا جواب تلفنم را میدهد. گفت زنگ بزنم و با او قراری بگذارم بعد فریبا برود سر قرار. من اصلاً حالش را نداشتم اما نتوانستم بگویم نه. سر ماجرای نامه، خودم را به فریبا مدیون می­دانستم و تازه فقط یک خواهش دوستانه از من کرده بود. یک تلفن. زنگ زدم و پیغام ساده و سردی برای یهودا گذاشتم. خداخدا میکردم که تماس نگیرد. نباید هم میگرفت. همانطور که با فریبا و دیگران نگرفته بود. اما نمیدانم چطور شد که همان شب زنگ زد. برای اینکه مجابش کنم کمی از علاقه­ام به ادبیات و کارم گفتم به بهانه ی ترجمه­ی یک کتاب دعوتش کردم به یک کافه. گفت نمیآید بیرون و معمولا اینطور جاها نمیرود؛ منهم خیالم راحت شد عذر خواهی و خداحافظی کردم. به فریبا گفتم ماجرا کنسل است. یهودا کلاس گذاشته و گفته ترجیح می­دهد در انظار عمومی نباشد.اما فریبا ول نکرد.اصرار کرد دوباره به او زنگ بزنم و دعوتش کنم خانه­ی خودم. خلاصه ماندم توی رودربایستی. فکر کردم بهترین کار این است که الکی به فریبا بگویم زنگ زده­ام و یهودا دعوتم را رد کرده.از کجا میخواست بفهمد؟ دلخور هم نمیشد.اما در کمال تعجب فردای آنشب  یهودا خودش دوباره به من زنگ زد. بی دلیل، نمیدانم چرا. بدون هیچ بهانه­ای. برخلاف شب گذشته که خیلی محافظه کارانه حرف زده بود،سر حرف را باز کرد و شروع کرد پرسیدن راجع به من. سعی کردم تا آنجا که ممکن است بپیچانمش، و با بی میلی سردی جوابش را دادم.اما فردای آن شب و باز فردا و خلاصه هر شب به من زنگ زد. دیگر نمیدانستم چکار کنم. نقشه اصلا طبق محاسبات ما پیش نمی­رفت تنها چیزی که هیچ کداممان فکرش را نمیکردیم همین بود.هر چه سرد حرف زدم بله و خیر گفتم اصلا میدان را خالی نکرد هیچ ضد حالی بر او کارگر نبود و به هیچ صراطی عقب نشینی نمی­کرد. فهمیدم که تصمیم گرفته مخ ام را بزند. حالا چرا اینطور شده بود یا از کجا من را دیده بود، لابد توی اینترنت. فکر کردم بد نیست طبق نقشه ی فریبا دعوتش کنم و خودم کلید خانه را بدهم به فریبا و جیم بشوم. آنوقت میامد و کنفت میشد، و میدید فیلش جای هندوستان سر از چین و ماچین درآورده؛ من هم از شرش خلاص می­شدم. گفتم:«راستی خوب شد زنگ زدید. اتفاقاً من هم میخواستم به شما بزنگم و خواهش کنم تشریف بیاورید منزل من.» این را که گفتم خوشحال شد، سر نخ را گرفت و د بیا که بیا. وقتی نقشه ام را به فریبا گفتم قبول نکرد. گفت اینطوری پسره همه چیز را میفهمد و من را هم تحویل نمیگیرد. تازه تو را هم که شناخته. هم صدایت را میشناسد هم صورتت را. اینطوری من هیچ شانسی ندارم لابد عصبانی میشود و چهار تا فحش بار من میکند و میرود. باید تا آخرش برویم یا میشود یا نمیشود. سر آخر اینطور شد که من هم ناخواسته وارد بازی شدم.

*

ظهر بود. مریم خسته و گرسنه رسیده بود خانه و داشت برای خودش نهار درست میکرد. جلوی گاز ایستاده بود و ماکارانی را توی قابلمه هم میزد. وقت آبکش کردنش شده بود. گوشی تلفن بی سیم را با دلخوری از یک گوشش برداشت و گذاشت روی گوش دیگرش. یکی دو روزی به روز قرارشان با یهودا مانده بود، و آنروز یهودا بی­خود و بی­جهت سر ظهر زنگ زده بود. مریم با کلافگی گفت: «راستش من الان دستم بنده، دارم آشپزی می­کنم.» می­خواست عذر بخواهد و تلفن را قطع کند. یهودا به روی خودش نیاورد. ادامه داد: «جدی؟ آشپزی هم بلدی؟» نزدیک بود مریم جواب ناجوری بدهد. اما خودش را نگه داشت. فکر کرد اگر این کار را بکند یهودا نمی­آید سر قرار، فریبا هم دلخور میشود و می­گوید:« حالا یه کار ازت خواستیما!» قابلمه را از روی گاز برداشت و در حالی که بخار داغ را از روی دستش فوت می­کرد گفت:«معلومه. باد هوا که نمی­خورم» منتظر بود یهودا بگوید« ببخشید انگار بی موقع مزاحم شدم.» یهودا ادامه داد: «خب، حالا چی داری می­­پزی؟» مریم در دلش گفت:«عجب رویی داری!» میدانست یهودا آدم در پیتی نیست، کلی اسم و رسم دارد و آنقدر مغرور شده که خودش را می­گیرد. اما معلوم نبود چرا از آنهمه غرور و افاده خبری نبود.اصلا نمی­فهمید. آبکش را دمر کرد و ماکارانی را برگرداند توی قابلمه؛ جواب داد: «فرقی می­کنه؟»:«می­خوام ببینم آشپزیت خوبه یا نه.» مریم فکر کرد، عجب! راستی که این مردها وقتی بخواهند پسرخاله بشوند!… «بله، من آشپزیم خوبه.عرض دیگه ای نیست؟» یهودا سکوت کرد. مریم در دلش گفت:« آخ آخ همه ی زحمتام به باد رفت» مایع را هم زد. ادامه داد:« شما از چه غذایی خوشتون میاد؟»   یهودا بدون مکث جواب داد: «اگه قرار بود فردا شب شام دعوتم کنی خورش بادمجون رو ترجیح می­دادم.» مریم حس کرد شاخی به  عرض پنجاه و پنج و طول شصت و شش سانتی متر  دارد روی سرش سبز میشود. چشمهایش از تعجب گرد شد و من­من کنان تعارف کرد: «خواهش می­کنم،…» «جداً؟ چه عالی! یعنی شام برام بادمجون می­پزی؟» مریم با یک دست زد توی سرش خودش گفت:« واااای واااای خدااااا این دیگه کیه!»خب تعارف آمد نیامد دارد. دوباره گفت:« خواهش میکنم!»

*