شعر

 

از کتاب آگهی فروش اسب ترکمن

انشراح ِمتعالی ِسوختن

بخشی از شعر بلند  آدم برفی

بخش هایی از شعر بلند گودزیلا در حاشیه­ی تاریخ

از کتاب  هزار چشم کور روانه

تولّد

فرار را از من بدُزد

مرا بردار و به گوش­هایت بیآویز

و در مرکزِ خانه­ای که دور تا دورِ آن اجاق روشن است، اِسکان بده

نگاهِ من به سفیدی سقف گیر کرده است

و گلوله­ای برفی مُدام از آن بالا تهدیدم می­کند

چشم­هایم را با نگاهت بپوشان

با اجاق، با کلاهی بوقی، و کیکی برای تولّد

من به تولّد محتاجم

 به اعدامِ کدام و کجا،

و مرگِ علایم ِسوال

و گریه­ای طولانی

به  دِرازای فرار

و سرزمینی خیلی خیلی دور

از دست­هایی معتاد به درزِ پنجره

و انتظارِ اتّفاقی که رفتن را بخنداند

و انقباض و بُهت.

من از انقباض بیزارم.

از کمین و انبار اسلحه

و از تمام پیش­فرض­های وحشت بیزارم

و از مردانِ چادر به سر

و شوالیه­های روضه خان

و ازبرقِ رفتن که در نهادِ چشم­هایم روشن است

من بیماری زیرزمینی­ام که ناله­های درونی­ام هسته­ی زمین را آبکش کرده است

شبیه پنیری سوراخ سوراخ و تُرد

زیرِ پایم پوک ِ سقوط است

پنجره بسته نمی­شود از ترس

از وقتی که هوا به هویّتش هشدارِ رُسوخ داد

و پنجره­ای ترَک خورده شدم که چهارچوبی عظیم

عظمت را در من تزریق می­کند هر روز

روزی سه بار، عظمت ذرّه ذرّه

در عَضُله و رگ­هایم اوج می­گیرد، می خوابد

و خستگی را لابلای ترک­هایم تبخیر می­کند

راه می­اُفتم روی چاله­های افق و می­خوانم

همسانِ مسیح که بر سطحِ آب می­ایستاد

و گدایان را به ماهیِ آزاد

 و مُردگان را به نفس­های مجّانی مهمان می­کرد

و زندگی.

باید پیدا کنم

و دست­هایم نباید بیکار بمانند

مثل دست­های خالیِ گلدسته

که قرن­هاست گولِ آسمان را خورده است

و خنده را در گریه­ی زنانِ سیاه پوش جستجو می­کند

باید مُرور کنم

لحظه­های زیادی جا مانده­اند

کنار دروازه­ها، دروازه­ها

و راه­های گریز از انقباض

دست­هایم نباید بیکار بمانند

و پاهایم که به قدر کافی کوچکند

باید که آماده­ی دیدار با کفش بلورین باشند

فرار را از من بدزد

۲۰۱۲.۳.۱۲

زایش

پرندگانی هستند که تخم طلا میگذارند.

یا اسب هایی که با بال زاده میشوند.

در سرزمین پارسیان پرنده ای هست

که هنگام مرگ میسوزد

و از خاکسترش نوزاد تازه برمیخیزد.

و مرواریدهایی که در عمیق ترین نقاط اقیانوس به دنیا میایند.

هر زایش سندهای تازه ای با خود میآورد

که رازهایی چند ملیون ساله را افشا میکنند.

و قاضی ای که ما را

به یک مادر، یک پدر و یک سرزمین محکوم میکند.

ما دسته دسته

 چون ناوگانی از نوزادان به هستی سرازیر میشویم.

مثل نمک پاشیده میشویم در کاسه ای بزرگ

که ارکستری عظیم است.

هر کدام در جای معلوم خود مینشینیم

و سازی که به آن محکوم شده ایم مینوازیم.

تنها اندکی از ما از جایمان برمیخیزیم.

دست از نواختن میکشیم.

و آهنگی تازه مینویسیم.

مابقی ساز خود را تا مرگ مینوازند.

و آن را به نوزاد بعدی تحویل میدهند.

روزی که تو را دیدم نترسیدم.

با اینکه ساز من

مداد قرمز کوچکی بود

و ساز تو ارگی بزرگ.

تو در سرزمین وایکینگ ها به خدمت کلیسا در آمدی.

و من در سرزمین پارسیان با مسلمانان مباحثه میکردم.

تا روزی که هر دو ساز خود را دزدیدیم.

و از کاسه فرار کردیم.

و یکدیگر را در مرکز بندری دور افتاده پیدا کردیم

من شعری نوشتم

 تو یک ملودی

و فرزند ما زاده شد.

او را در سبدی گذاشتیم و بر دریا روان کردیم.

و دنبالش کردیم تا به قصد فرعون رسید.

 وقتی ملکه او را از آب گرفت و خندید

ما شاد شدیم و من در لباس کنیزان

برای شیر دادن نوزادمان داوطلب شدم.

زایش چیز عجیبی است! میبینی…

گاهی پرنده ای پیدا میشود که تخم طلا میگذارد.

و اسبی که با بال به دنیا میاید.

در سرزمین پارسیان پرنده ای هست

که به وقت مرگ میسوزد

و از خاکسترش نوزاد تازه برمیخیزد.

۲۰۱۶.۶.۲۷

بخش دوم از منظومه ی ریشخند جنگ

 

سالها دل طلب جام جم از ما میکرد

و جام ها دسته دسته به خواستگاری دل ما میامدند

و دل با هیچ جامی، جانی و یکدله نمیشد.

جان، مجنون یافتمینشود بود.

جان، فانوس اش را هر سپیده آتش میکرد

و هر شامگاه جان و فانوسِ خاموشش

در آغوش خمره ای حلول میکردند

تا از دروازه های بهشت سربربیاورند

جان دستهایش را به دور بازوهای جهان حلقه میکرد

و او را با خود به بهشت میبرد.

در مسیر بهشت

 آنها برای تک تک ستارگان و مردگان دست تکان میدادند

و اناری در دامن دربان ریش قرمز جهنم میانداختند تا بجای خون نوش کند

سپس خنده کنان تا خود بهشت پرواز میکردند.

آنجا جان و جهان تا سپیده دم به ریش جنگ افروزان میخندیدند ومیرقصیدند

و دربان بهشت هر شب از صدای خنده و موسیقی بیخواب میشد.

تا اینکه صبح روزی بهاری

جهان دوان دوان به دیدار جان شتافت

و جامی که از دوره گردی جمشید نام خریده بود

 به جان پیشکش کرد.

و اینگونه شد که زان پس

جامِ جمِ جان

سینه به سینه، به سینه ی مسیح رسید

و جمیع جادوگران و جستجوگران جهان

برای یافتن آن جام راهی شدند

و چه جنگ ها که راه نیووفتاد

و چه صلیب ها که بسته و شکسته نشد

از این رو جان، جامِ جم را به یافتمینشود سپرد

تا با خود به بهشت ببرد و در قلب گنبد مینا بکارد

۲۰۱۸.۵.۲۶

از منظومه ی عروسی من و جهان 

بخش سوم

دیشب تا صبح خواب جهان را میدیدم

پرنده شده بود و مرا بر پشتش نشانده بود.

رفتیم به شالی زار های ایران

جشن آتش بود. انارها و پسته ها ساقی شده بودند

 جام­های ماهیان شمال را از خنده پر میکردند

و به سلامتی سقراط مینوشیدند

جهان نارنجی در دامنم انداخت

و نارنج که هر لحظه بزرگ و بزرگتر میشد

با گریه ی شیرینی از زیر دامنم بیرون زد

و سینه هایم را به دهان گرفت.

من گریه کردم.

نفهمیدم که از شادی بود یا اندوه

و اشک های بی قرار از سینه هایم بیرون زدند.

جهان هم گریه کرد

سبدی حصیری برداشت

و گل­های زعفران که  میباریدند جمع کرد

تا اندام برهنه ی نارنج را با آنها بپوشاند.

بیدار که شدم

جهان گندم زاری را در قطب شمال شخم میزد.

بلند صدایم کرد

کاج­ ها منتظر صبحانه بودند.

دست گلی وحشی را گرفتم و با هم راهی دریا شدیم.

جهان ستار اش را دست گرفت، صبحانه آغاز شد

و مثل هر صبح دسته جمعی رقصیدیم.

جهان میگوید که رقص شهود است

و رازهای پیر را یکی یکی بیدار میکند.

او هر روزباسطل آبی که از زرتشت قرض گرفته

سه بار به صورتم آب میپاشد.

و این تنها راه بیداری است.

  ۲۰۱۶.۸.۱۰

 

از منظومه ی نامه های عاشقانه ی من و جهان

نامه نخست

امروز مهمان دریا بودم

سفره نذر کرده بود

و من و پریان دریایی دعوت بودیم

ما یکی یکی دفتر های خاطراتمان را ختم کردیم تا به من رسیدیم

و من اولین نامه عاشقانه ام به تو را بلند برایشان خواندم:

 من ته چاهی بی آب نشسته بودم»

و با حسرتی عمیق تر از چاه

.با عکس ماه که در آبچاله ی کف چاه میخندید، خوش بودم

و روزها و شبها اینگونه میگذشت

با رویای خورشید و حسرت ماه

تا اینکه تو دف زنان از کنار چاه عبور کردی و من صدایت زدم

بی آنکه شناخته باشمت

.تو بند ناف را پایین انداختی

.و به انتهای آن شاخه گلی صورتی آویختی

.من سر بند ناف را گرفتم و با آمدم

.تو و عشق لب دهانه ی چاه نشسته بودید

.و پاهایتان را کودکانه تکان می دادید

.تو دف زدی و عشق رقصید

.و جهان اینگونه با تو آغاز شد

۲۰۱۸.۶.۲۴

 

نامه ی هشتم

جهان عزیزم

دیشب که وزنه های سنگین اندوه بالهایم زنجیر کرده بودند،

و مرا به سوی چاله های منتهی به جهنم میکشیدند.

به اشک هایم گفتم که رد شدن از مسیر نگاه تو ممنوع است،

و هیچ غمی اجازه ندارد در قلمرو پرواز تو وارد شود.

تو اما لرزش شانه های مرا از پچ پچ ذرات هوا در گوش یکدیگر حس کردی،

مرا در حال سقوط به جهنم در هوا گرفتی

و مستقیم به سوی بهشت پرواز کردی.

به بهشت که رسیدیم

دروازه ها را گشودی،

بذر برنج را در دست راستم

‌ و بذر بهار نارنج را در دست چپم ریختی.

گفتی که بهشت دلتنگ بوی شالی است

و هویت بهشتی اش بی عطر بهار نارنج خدشه دار شده است.

ما تا خود صبح خاک بهشت را شخم زدیم

سپیده که سر زد

باران را بیدار کردیم

تا به دانه های نورس شیر بدهد.

تو چون مصداق مجسم طوبی در مرکز بهشت ایستادی

اندام سبزت را به من سپردی

تا هر شاخه ات را به آهنگی پیوند بزنم.

خورشید که از راه رسید

ما تک تک سازهای جهان را

برای کنسرتی بزرگ

به جشن تولد نوزادان مان دعوت کردیم

سازها که آمدند

تو برای رهبری آماده شدی

و بهشت از ته دل خندید.

۲۰۱۸.۱۱.۱۹