شعر

 

از کتاب آگهی فروش اسب ترکمن

انشراح ِمتعالی ِسوختن

سوختن اینگونه است:

آفتابی شانزده ساله،

     با تور ِفاضلاب بر سَر،  نیست.

یا

دریایی نود ساله

     که ادرارش را نگه نمی­دارد.

سوختن

     گونه ندارد

        بینی اش را عمل نکرده است

          که برگشته باشد

تا روی نوک ِکوفته و آویزانش بنویسند   وطن.

سوختن

ماجرای اندوهِ زنانِ اهوازی نیست

خنده­ای میخ شده بر دیوارِ خانه است.

یا

سر رفتنِ سپیدِ شیر،

 در سینه­ی لعابیِ خشم.

سوختن

 سبز است.

رنگ منتخب ِ میر حسین

و « میر حسین» ِ کاغذی ِ سوخته

اشکی است بر پوسته­ی میدان کاج

که پس از ساعتی          شفاف و  بی حرکت

صمغ می­شود.

سوختن

 ساحلی مرجانی است.

           زنجیر ِ دست­های شوک گرفته­ی دریاست

              تصاعد ِالحاد ِ خشمناک ِموج است.

 سوختن سنگی گرد و ساکت و صاف است

که پس از هزار سال

فرزانه­وار از همه چیز گذشته است.

سوختن

        خیانت را ریز می­بیند

و از آبغوره­ی مانده بیزار است

و رنگ عظیم ِقرمز را خرج ِخون نمی­کند.

سوختن

کباب ِکز خورده­ی لب­هایی است

با رُژِ براق،

که عکسِ خنده­ی آتش  را

          در قاب ِقهوه­ای اش سرشار کرده است.

سوختن

 ماجرای نوازش ِدست­های دیواریِ خانه است،

 که بر سرِ ِاولاد ِیاغی و خود سوز

 آوار می­شود.

سوختن

گریه­ی سهمگینِ نوزادی مادرمرده است،

که مرگ را با  تولّد تجربه می­کند.

سوختن

طوفان ِگردن کلفت ِ شن نیست،

باران ِ سر به زیر ِ آلوده ایست

که از روی چهل و پنج ملیون برگ و درخت،

خجالت می­کشد.

سوختن

قُل قُل محصورِ خشم

 در دیگ ِهیئت عزاداران حضرت ِمکافات نیست

هذیان ِ تبدار ِ آتشفشان است،

که مراعات ِمار و مور را در سنگ­های آذرین

فسیل کرده است.

سوختن

 شیدایی کافرکُشِ بمب بود

و قهقهه­ی  پیروز الّاه و اکبر

سوختن

ریش ِبلند ِ روباه بود و

قضاوت ِ ته ریش ِ گرگ

و ارمغان ِ سر به مُهرِ ِ سمندر.

سوختن

سوزن ِسجده است

 که در پیشانی ِزمین فرو می­رود

هجرت ِمنقار ِدارکوب

    از اندام ِکرم­خورده­ی درخت است.

سوختن

شرحِ عاشقیتِ رعیّت و ارباب نیست

شگفتی ِ« سپید» ِمیخکی است

 که بر گور ِشریعت      پرپر می­شود

سوختن

زالوی ِشکم دریده­ی نفرت،

        در لجن­زار ِحجامت ِعشق نیست

دست و پای ِنورانیِ ِچراغی است

که آهسته آهسته     در جستارِ ِ جذام ِفتیله

خورده می­شود.

« سوختن.»

۸۸.۳.۱۴

بخشی از شعر بلند« آدم برفی» از همان کتاب

و از آن روز دزدگیرم به بوی نوادگان چنگیز حساس است

و تکلیف چاله­ی چشم چنگیزی­ات را روشن نمی­کند.

« و خانه­ام از عشق روشنتر» سَکته زد،

و چنگیز، بی­سبیل، به چاهِ من افتاد و چال شد.

آهای پیچ­ها!

 آهای پیچ­های پِی در پِی پهلو بلند!

چرا به شبنم زارِ ِ مَدیدِ من رحم نمی­کنید؟!

چرا سنجاقِ جن­گیرِ لباس­خوابم را

به سینه­ی رمالِ آتش نشانم فرو نمی­کنید؟

تو را به فرقِ چاک­چاکِ چهل دزد بغداد قَسم

مرا ببوس و صاعقه را میان قبله و مسجد شناور نگردان

رهایم کن و روزمرگیِ مدلولِ حمایت را        به گردِن نازُکم طعنه نزن

بگذار شهاب­سنگ­ها در وَرای اُوزون کمین کنند،

 و جوٌ ِ مُوقّر ِمریخ،

نگران انفجار زمین نباشد.

تو که از کولاکِ بادهای قرمزِ مشتری،

در گودبای پارتیِ مریخ خبر داشتی،            نداشتی؟

پس چرا زیر ِچینِ دامن ِماورای بنفشت              ژِستِ لَب وَرچیده­ای؟

نکند دزدی؟

 نکند آمده­ای ته مانده­ی اوزون سوراخ ما را بپیچی؟

نکند می­خواهی سیمِ چهل تکّه­ی دزدگیر مرا ببُری!

چرا به نَعره­ی بی­صدای « و خانه­ام از عشق روشنتر» از زیر سنگ قبر،

مُژه تَر می­کنی؟

مگر نه اینکه اجازه­ی کتبی ثانیه­ها را

 برای خبیسه کردن این سال امضا کردی؟ نکردی؟

ترا به سبیلِ جدّت چنگیز قسم،

 زِمزمه­ی ترانه­ی تاراج مرا

 در راه شیری باب نکن.

گفتی تقصیر من بود.

 گفتی که از قبل گفته بودی ومی­دانستم

و دانایی­ام تَقابلِ تَزویرِ تو بود.

راست گفتی.

 من دیده بودم.

 دیده بودم روزی را

که با آدم برفی­های دلسردِ پولوتون

معاهده­ی گرما امضا کردی

و کُنسولشان را به زمین دعوت کردی

 تا پیمانِ سپیدِ برف را محکم تر کنی.

 و دیدم که چطور گلوی لیزش را گرفتی

 و در چاهک فاضلابِ حمام خفه­اش کردی.

دیدم.

و داد کشیدی:« آدم برفی مُرد! آدم برفی مُرد

و برای پولوتونی­­ها پیام تسلیت فرستادی ،

 که گرما به او نساخت

که خوشی زده بود زیر دلش،

و آدم برفی مرد.

آدم برفی مرد.

خائن! ملعون! پس آن شعله­های منجمد مال کی بود؟

اصلاً تو اهل کدام سیاره­ای؟

نکند حرامزاده­ای؟

نکند مادرت تو را از از پسماندِ مُردار ِ تخم ِیک مشتری پیچانده بود؟

 پس صاعقه را چطور خر کردی؟

و رود گنگ را

که از اجسادِ مُحرٌمِ  پیچک­های باکره اندود شد؟

و طایفه­ی جعفر جِنٌی چطور راز ِغار ِچهل دزد را به تو گفتند؟

جعفر را سنجاق کرده بودی؟

جعفر را به« و خانه­ام از عشق روشنتر» سنجاق کردی؟

بله؟

و باز آمدی و آمدی و آمدی

ما داد زدیم آآآآآآآآآآی!

شاه دزد آمده! شاه دزد آمده!

و صد و ده را، بر ذرّاتِ نالایقِ هوا حَک کردیم.

و تو مال را برداشتی و رفتی.

بی اینکه حتی یک میل به من بزنی.

بار دیگر،

من و پیچک­های پرده پوش را

در چادر صاعقه پیچاندی و رفتی.

که باز بیایی.

که « و خانه­ام از عشق روشنتر» را

بر پستانِ چروکیده­ی گنگ شناور کنی

و چهل دزد بغداد را شاهد بیاوری که:

 « آدم برفی مُرد!»

آدم برفی مرد.

۸۸.۲.۱

بخش هایی از شعر بلند گودزیلا در حاشیه­ی تاریخ

برای گودزیلا کوچولو

از طرف پروانه

زمان: آخرین روزهای دوران مزوزوییک یا عصر دایناسورها و سال­های آغازین عصر یخبندان.

مکان: سرزمینی نیمه یخزده در خاورمیانه.

من معتادم معتادم معتادم

به موجِ جنونِ انفجار معتادم

به ذرّاتِ مدهوشِ بیخوابی معتادم

به چینِ دامنِ آتشفشان معتادم

و به گَردِ پیراهنِ یک سرخس

……..

گوزیلا میگوید که من دیوانه ام

و کارم از روانپریشی گذشته است

………

او از ارتفاع میترسد

و به اینکه نمیتواند مثل من پرواز کند حسادت میکند

من به راهپیمایی نمیروم

چون صدایم زود میگیرد

و جُثّهام آنقدر ریز است که به چشمِ گوشتخوارها نمیآیم

اما از نگاه کردن بدم میاید

چون دلم برای سنجاب ها و گنجشکها میسوزد

و برای گربههای کور و چلاق

که شبنشین زبالهها هستند

و پلاستیک را پاس میدارند،

و برای سگهای تمیز و پاکوتاه

 که از سایه میترسند،

و از ترسِ خورده شدن

فقط از پشتِ پنجره، الله و اکبر میگویند،

من روی تمام گل های محدوده ام شعار نوشتهام،

و به آنها یاد دادهام

 که چطور وقتی گوشتخواری رَد میشود

 بلند بگوزند

طوری که بویِ گندَش

 گازهای اشک آور را خنثی کند

چه خوب بود اگر شیر دوباره سلطان جنگل میشد،

و خورشیدِ پشتش تمام یخها را آب میکرد

……..

امروز دو گیاهخوار اعدام کردند

به دارشان آویختند

و من دیدم که دَمِ آخر

دُم های بلندشان چطور تکان تکان خوردند

………..

من به دستشویی میروم

و زور میزنم تا اشکم دربیاید

آنجا طلسمی در کمین نیست

می گویند آب میکروفون را باطل میکند

اما اشکم نمیآید

یبوست چشم ها و قلبم را سفت کرده است

آنقدر زور میزنم که نفرت و خشم

 مثل تگرگ از چشم هام میزند بیرون

میخورد توی کاسه

 و میشکند

دستمال های توالت را کود میکنم توی مشتم

فرو میکنم توی دهانم

 و از انتهای معده

 جیغ می کشم

جیغ نفرت و خشم

……………..

زَنگار های این شمشیر، قلبِ مرا ضد عفونی کرده است گودزیلا

خلیفه هر که باشد به چشمِ من قرمز است،

رنگِ دَستارِ گوشتخوارها

سالها پیش در چنین روزی ابایزید* به دنیا آمد

امروز تولّد اوست. بیست و دومِ *ماه برف آذر

گوشتخوارها قرمز پوشیده اند

گیاه خواران سبز

اینجا اندوه و سیاهی ثواب است

شیعیان علاقه ی عجیبی به تعزیه دارند.

………

بیا به جنگل پناه ببریم گودزیلا

به افریقا، به استوا

به هر جا که گوشتخواری عظیم و الجّثه ندارد

جایی که آفتاب هست و درخت

و درندگان تنهابرای سیر شدن شکار میکنند

اصلا بیا دریایی شویم گودزیلا

کجا میتوان آبشُشی خرید و آبزی شد؟

شاید پریان ما را بپذیرند

یا شاید سیارهای گرم

که به دستاوردهای انقلابِ یخبندان دهنکجی کند

و از خون شهدا، لاله های ضدّ یخِ لاستیکی نروید،

و چاه های نفت، در انحصارِ غولِ یَخی نباشد

و اورانیوم، کَپَل های موشک های قحبه را کلفت نکند

و اورانیوم، چاکِ پستان اَلقاعده را نلرزاند

و اورانیوم، آلتِ حَماس را در ماتحتِ آلِ داود سیخ نکند

و اورانیوم، پایینِ ریشِ درازِ طالبان پاپیون نشود

و

چنین جایی سراغ داری گودزیلا؟

………

گودزیلا مُرد

در استحالهای طولانی به گوشتِ یخ زده تبدیل شد

من دستم به خونِ خدا آلوده نبود

یک ملاقهی کلیشه ای دادند دستم

تا تَهِدیگِ خیس خورده ی کومونیسم را هم بزنم

من بی اجازه ملاقه را شُستم

زیرا که تهِدیگ کَپک زده بود

و اینگونه دستم تا آرنج در خون خدا غرق شد

درست همان موقع که ملاقه را آبکشی میکردم،

خون خدا شُرشُر از شیر ریخت

 و مثل رُماتیسم توی استخوانهای نازکم فرو رفت

و من کاری جز گریه و بردن نام تو نکردم گودزیلا

…….

حالا زیر دوش ایستادهام

 و خون از استخوانهایم پاک نمیشود

و تاجی از آتش که سال ها پیش در مدایِن خاموش شده است

بر پیشانی ام میدرخشد

میخواهم به بیابان بروم گودزیلا

میخواهم خودم را هفت بار خاکمال کنم*

تا این نجاست، این رماتیسم از من پاک بشود

حتی اگر لازم باشد سوپِ شِن سَر میکشم

مدفون میشوم در اعماق زمین

تا شاید قرنها که گذشت

دوباره سر فراز سر از خاک برآورم

سرفراز و با شکوه چون یادواره ای از تمدنِ گربه

۸۹.۱۱.۳

از کتاب  هزار چشم کور روانه

تولّد

فرار را از من بدُزد

مرا بردار و به گوش­هایت بیآویز

و در مرکزِ خانه­ای که دور تا دورِ آن اجاق روشن است، اِسکان بده

نگاهِ من به سفیدی سقف گیر کرده است

و گلوله­ای برفی مُدام از آن بالا تهدیدم می­کند

چشم­هایم را با نگاهت بپوشان

با اجاق، با کلاهی بوقی، و کیکی برای تولّد

من به تولّد محتاجم

 به اعدامِ کدام و کجا،

و مرگِ علایم ِسوال

و گریه­ای طولانی

به  دِرازای فرار

و سرزمینی خیلی خیلی دور

از دست­هایی معتاد به درزِ پنجره

و انتظارِ اتّفاقی که رفتن را بخنداند

و انقباض و بُهت.

من از انقباض بیزارم.

از کمین و انبار اسلحه

و از تمام پیش­فرض­های وحشت بیزارم

و از مردانِ چادر به سر

و شوالیه­های روضه خان

و ازبرقِ رفتن که در نهادِ چشم­هایم روشن است

من بیماری زیرزمینی­ام که ناله­های درونی­ام هسته­ی زمین را آبکش کرده است

شبیه پنیری سوراخ سوراخ و تُرد

زیرِ پایم پوک ِ سقوط است

پنجره بسته نمی­شود از ترس

از وقتی که هوا به هویّتش هشدارِ رُسوخ داد

و پنجره­ای ترَک خورده شدم که چهارچوبی عظیم

عظمت را در من تزریق می­کند هر روز

روزی سه بار، عظمت ذرّه ذرّه

در عَضُله و رگ­هایم اوج می­گیرد، می خوابد

و خستگی را لابلای ترک­هایم تبخیر می­کند

راه می­اُفتم روی چاله­های افق و می­خوانم

همسانِ مسیح که بر سطحِ آب می­ایستاد

و گدایان را به ماهیِ آزاد

 و مُردگان را به نفس­های مجّانی مهمان می­کرد

و زندگی.

باید پیدا کنم

و دست­هایم نباید بیکار بمانند

مثل دست­های خالیِ گلدسته

که قرن­هاست گولِ آسمان را خورده است

و خنده را در گریه­ی زنانِ سیاه پوش جستجو می­کند

باید مُرور کنم

لحظه­های زیادی جا مانده­اند

کنار دروازه­ها، دروازه­ها

و راه­های گریز از انقباض

دست­هایم نباید بیکار بمانند

و پاهایم که به قدر کافی کوچکند

باید که آماده­ی دیدار با کفش بلورین باشند

فرار را از من بدزد

۲۰۱۲.۳.۱۲

زایش

پرندگانی هستند که تخم طلا میگذارند.

یا اسب هایی که با بال زاده میشوند.

در سرزمین پارسیان پرنده ای هست

که هنگام مرگ میسوزد

و از خاکسترش نوزاد تازه برمیخیزد.

و مرواریدهایی که در عمیق ترین نقاط اقیانوس به دنیا میایند.

هر زایش سندهای تازه ای با خود میآورد

که رازهایی چند ملیون ساله را افشا میکنند.

و قاضی ای که ما را

به یک مادر، یک پدر و یک سرزمین محکوم میکند.

ما دسته دسته

 چون ناوگانی از نوزادان به هستی سرازیر میشویم.

مثل نمک پاشیده میشویم در کاسه ای بزرگ

که ارکستری عظیم است.

هر کدام در جای معلوم خود مینشینیم

و سازی که به آن محکوم شده ایم مینوازیم.

تنها اندکی از ما از جایمان برمیخیزیم.

دست از نواختن میکشیم.

و آهنگی تازه مینویسیم.

مابقی ساز خود را تا مرگ مینوازند.

و آن را به نوزاد بعدی تحویل میدهند.

روزی که تو را دیدم نترسیدم.

با اینکه ساز من

مداد قرمز کوچکی بود

و ساز تو ارگی بزرگ.

تو در سرزمین وایکینگ ها به خدمت کلیسا در آمدی.

و من در سرزمین پارسیان با مسلمانان مباحثه میکردم.

تا روزی که هر دو ساز خود را دزدیدیم.

و از کاسه فرار کردیم.

و یکدیگر را در مرکز بندری دور افتاده پیدا کردیم

من شعری نوشتم

 تو یک ملودی

و فرزند ما زاده شد.

او را در سبدی گذاشتیم و بر دریا روان کردیم.

و دنبالش کردیم تا به قصد فرعون رسید.

 وقتی ملکه او را از آب گرفت و خندید

ما شاد شدیم و من در لباس کنیزان

برای شیر دادن نوزادمان داوطلب شدم.

زایش چیز عجیبی است! میبینی…

گاهی پرنده ای پیدا میشود که تخم طلا میگذارد.

و اسبی که با بال به دنیا میاید.

در سرزمین پارسیان پرنده ای هست

که به وقت مرگ میسوزد

و از خاکسترش نوزاد تازه برمیخیزد.

۲۰۱۶.۶.۲۷

بخش دوم از منظومه ی ریشخند جنگ

 

سالها دل طلب جام جم از ما میکرد

و جام ها دسته دسته به خواستگاری دل ما میامدند

و دل با هیچ جامی، جانی و یکدله نمیشد.

جان، مجنون یافتمینشود بود.

جان، فانوس اش را هر سپیده آتش میکرد

و هر شامگاه جان و فانوسِ خاموشش

در آغوش خمره ای حلول میکردند

تا از دروازه های بهشت سربربیاورند

جان دستهایش را به دور بازوهای جهان حلقه میکرد

و او را با خود به بهشت میبرد.

در مسیر بهشت

 آنها برای تک تک ستارگان و مردگان دست تکان میدادند

و اناری در دامن دربان ریش قرمز جهنم میانداختند تا بجای خون نوش کند

سپس خنده کنان تا خود بهشت پرواز میکردند.

آنجا جان و جهان تا سپیده دم به ریش جنگ افروزان میخندیدند ومیرقصیدند

و دربان بهشت هر شب از صدای خنده و موسیقی بیخواب میشد.

تا اینکه صبح روزی بهاری

جهان دوان دوان به دیدار جان شتافت

و جامی که از دوره گردی جمشید نام خریده بود

 به جان پیشکش کرد.

و اینگونه شد که زان پس

جامِ جمِ جان

سینه به سینه، به سینه ی مسیح رسید

و جمیع جادوگران و جستجوگران جهان

برای یافتن آن جام راهی شدند

و چه جنگ ها که راه نیووفتاد

و چه صلیب ها که بسته و شکسته نشد

از این رو جان، جامِ جم را به یافتمینشود سپرد

تا با خود به بهشت ببرد و در قلب گنبد مینا بکارد

۲۰۱۸.۵.۲۶

از منظومه ی عروسی من و جهان 

بخش سوم

دیشب تا صبح خواب جهان را میدیدم

پرنده شده بود و مرا بر پشتش نشانده بود.

رفتیم به شالی زار های ایران

جشن آتش بود. انارها و پسته ها ساقی شده بودند

 جام­های ماهیان شمال را از خنده پر میکردند

و به سلامتی سقراط مینوشیدند

جهان نارنجی در دامنم انداخت

و نارنج که هر لحظه بزرگ و بزرگتر میشد

با گریه ی شیرینی از زیر دامنم بیرون زد

و سینه هایم را به دهان گرفت.

من گریه کردم.

نفهمیدم که از شادی بود یا اندوه

و اشک های بی قرار از سینه هایم بیرون زدند.

جهان هم گریه کرد

سبدی حصیری برداشت

و گل­های زعفران که  میباریدند جمع کرد

تا اندام برهنه ی نارنج را با آنها بپوشاند.

بیدار که شدم

جهان گندم زاری را در قطب شمال شخم میزد.

بلند صدایم کرد

کاج­ ها منتظر صبحانه بودند.

دست گلی وحشی را گرفتم و با هم راهی دریا شدیم.

جهان ستار اش را دست گرفت، صبحانه آغاز شد

و مثل هر صبح دسته جمعی رقصیدیم.

جهان میگوید که رقص شهود است

و رازهای پیر را یکی یکی بیدار میکند.

او هر روزباسطل آبی که از زرتشت قرض گرفته

سه بار به صورتم آب میپاشد.

و این تنها راه بیداری است.

  ۲۰۱۶.۸.۱۰

 

از منظومه ی نامه های عاشقانه ی من و جهان

نامه نخست

امروز مهمان دریا بودم

سفره نذر کرده بود

و من و پریان دریایی دعوت بودیم

ما یکی یکی دفتر های خاطراتمان را ختم کردیم تا به من رسیدیم

و من اولین نامه عاشقانه ام به تو را بلند برایشان خواندم:

 من ته چاهی بی آب نشسته بودم»

و با حسرتی عمیق تر از چاه

.با عکس ماه که در آبچاله ی کف چاه میخندید، خوش بودم

و روزها و شبها اینگونه میگذشت

با رویای خورشید و حسرت ماه

تا اینکه تو دف زنان از کنار چاه عبور کردی و من صدایت زدم

بی آنکه شناخته باشمت

.تو بند ناف را پایین انداختی

.و به انتهای آن شاخه گلی صورتی آویختی

.من سر بند ناف را گرفتم و با آمدم

.تو و عشق لب دهانه ی چاه نشسته بودید

.و پاهایتان را کودکانه تکان می دادید

.تو دف زدی و عشق رقصید

.و جهان اینگونه با تو آغاز شد

۲۰۱۸.۶.۲۴

 

نامه ی هشتم

جهان عزیزم

دیشب که وزنه های سنگین اندوه بالهایم زنجیر کرده بودند،

و مرا به سوی چاله های منتهی به جهنم میکشیدند.

به اشک هایم گفتم که رد شدن از مسیر نگاه تو ممنوع است،

و هیچ غمی اجازه ندارد در قلمرو پرواز تو وارد شود.

تو اما لرزش شانه های مرا از پچ پچ ذرات هوا در گوش یکدیگر حس کردی،

مرا در حال سقوط به جهنم در هوا گرفتی

و مستقیم به سوی بهشت پرواز کردی.

به بهشت که رسیدیم

دروازه ها را گشودی،

بذر برنج را در دست راستم

‌ و بذر بهار نارنج را در دست چپم ریختی.

گفتی که بهشت دلتنگ بوی شالی است

و هویت بهشتی اش بی عطر بهار نارنج خدشه دار شده است.

ما تا خود صبح خاک بهشت را شخم زدیم

سپیده که سر زد

باران را بیدار کردیم

تا به دانه های نورس شیر بدهد.

تو چون مصداق مجسم طوبی در مرکز بهشت ایستادی

اندام سبزت را به من سپردی

تا هر شاخه ات را به آهنگی پیوند بزنم.

خورشید که از راه رسید

ما تک تک سازهای جهان را

برای کنسرتی بزرگ

به جشن تولد نوزادان مان دعوت کردیم

سازها که آمدند

تو برای رهبری آماده شدی

و بهشت از ته دل خندید.

۲۰۱۸.۱۱.۱۹