شعر داستان

از منظومه ی ناپیوند واله گی

«بخشی از داستانواره  «صابون

مردِ کت شلواری پرسید« قهوه می­خوری؟

گفتم« نه.

 آورد.

خوردم.

می­دانستم تلخ است.

خنگ نبودم. هیچ وقت.

برخلاف همان تصوّرها .

 اما دیوانه بودم. همیشه.

برخلاف همان تصوّرها.

گفت که می­شود شِکر ریخت،

یا شیر، یا کیک!

یا هر افزودنیِ مجازِ دیگری،

توی یک فنجانِ شکم­گنده

 با یک عالمه حرفِ خوب­خوبِ شکم­گنده.

 با ژست­های قشنگ قشنگ،

 کنار آدم­های قشنگ قشنگ!

 با شُرت های مارک­دار و خیلی چیزهای دیگر.

 گفتم که سالها تجربه دارم با این عالمِ اِگماتیک*،

 آنهم از نوع گندیده­اش!

اما شرمنده، باز تلخ بود!

گفت که مزّه­اش را فراموش می­کنی«آدمیزاد با فراموشی زنده­اس. اگه فراموشی نبود آدم­ها می­پُکیدن!»

گفتم که حافظه­ام هیولایی است.

خودم هم ترسناکم.

 حالا توی هر فنجان،

با هر افزودنی مجازی.

گفت« بی­خود ناراحتی. این همه آدمِ خوب! فقط باید نگاهت و عوض کنی. این­قدر امکاناتِ هستی رو از خودت نگیر. هرطور فکر کنی همون میشه.»

لبخند زدم.

به یاد مهمانی.

 به یادِ صابون و دست شستن.

به یادِ کاپوچینوهای لوس و کفی،

 وقتی که اینهمه از کف نمیترسیدم،

 و از قهوه،

 و اِتّحادِ مُزدَوَجِ قهوه و شکر.

 و کیک،

روزهایی که آبستنِ جَوّ بودم با شوق،

در انتظارِ تولّدِ امیدها و آینده­ام.

 روزهایی که دست­های تو بوی عطرِ صابون می­داد و بس،

 و «دست شستن» توی لغت­نامه

 مترادفی چون چشم پوشیدن و جدایی نداشت.

*

از منظومه ی ناپیوند واله گی 

  «بخشی از داستانواره  «بیخوابی معشوق غریب متی، بر فراز ساقه لوبیا

بادمجان­ها جلز ولز می­کردند توی ماهی­تابه،
می­پرید فحش­هایشان روی دست و صورتم، و لال بودم. تقدیر به تحمّل طعنه می­زد.
شام میپختم
قرار بود به خاستگاری­ام بیایی آنشب.

صدای آیفون آمد،
خانه هشیار شد.
فکرش را نمی­کردم شبیه باجگیرها باشی.
رمز را گفتی و وارد شدی.
«باز شو  قلبِ زنی که هست پَزَنده­ی بادمجان!»
مرغ تخم­طلا و چنگِ سحر آمیز را گذاشتی روی میز.*
گفتی «خورش آماده است؟»
گفتم« بعله!» اشاره کردم به بادمجان­ها.
گفتی«برشون دار، باید شامِ آخر*  و با خودمو ن ببریم.»
نگفتی که باج گرفته­ای تحفه­های عِشقمان را از غولِ *بیچاره.
گفتی توشه­ی راه است،
راه آلونکِ سرهنگ طولانی است،
باج­ها را به­زور چپاندی توی کابینت.
گفتم« پس قالیچه­ی پرنده کو؟مگه نگفتی با قالیچه میریم؟»
– « قالیچه ندارم، باید با اتوبوس بریم.»
– «مرغ تخم­طلا رو چه جوری ببریم؟»
– «آب و دونه براش بذار تا سفر بعد، امروز فقط تا آسمونِ اول می­ریم.»
*

سرهنگ آمد ته باغ، دست به کمر.

 من صاف ایستادم و  با خجالت گفتم «سلام.»

جوابم نداد سرهنگ. چپ­چپ نگاهمان کرد.

امید پشت درخت داشت سیگار میکشید و یواشکی نگاه میکرد.

سرهنگ گفت« چه خبره؟ چه خبره؟ این خانوم کیه؟»

گفتی« جناب سرهنگ، این خانوم از حَواریون* هستن. می­خوام ببرمشون رو ابرا.واسه شامِ آخر…»

« یهو بگو باغ ملِی­اش کردی دیگه. هرروز یکی رو ور می­داری، می­آری، می­بری رو ابرا؟!»

بالا بردی ابروهایت را برای سرهنگ و لبت را گاز گرفتی. آهسته گفتی در گوشش

« ضایع نکن جناب سرهنگ، به جونِ مادرم این دیگه آخری­شه.»

من آه کشیدم.

اتوبوس آمد، و از ساقه­ی لوبیا بالا رفتیم،

 لبخندان.

از منظومه ی ناپیوند واله گی 

 «بخشی از داستانواره «سرگذشت یک زنبور معمولی که ژیلت اش را گم کرد

در که باز شد، نه سلام گفتی نه علیک.

 ریشت را دادی جلو، قلبت را عقب،

شاید هم  قلبت را جا گذاشته بودی توی خانه ات،

 نمیدانم خلاصه ندیدمش.

نه تاپ تاپی،

 نه های و هویِ ضربانی،

هیچ اثری نبود از قلبت.

من لباس خواب پوشیده بودم.

 تو لباست مشکی بود.

میخواستی شمایلت سوگوارانه باشد.

بلکه دلم بسوزد برایت

گفتم که

سرت همیشه توی حساب بود.

 اخم کردم.

طبق معمول اشک­هایت سرازیر شد.

دَم مَشک ات بودند و سَهل الوُصول اشکهایت،

مثل یک تمساح ریشوی ژیلت گم کرده، نشستی روی کاناپه

 و هی اشک ریختی*

طوری که هر چه کُروکودیل بود از رو رفت

بعد تا توانستی اشکها و ریشهایت را هم زدی

 زدی و زدی تا کف کرد

 مثل سفیده ی تخم مرغ

هم زنت برقی بود.

ساعت شد یک صبح.

چراغ را خاموش کردی و لباست را در آوردی.

نمی­خواستی چشمَم به تن ات بیوفتد.

 گفتم: چرا لخت شدی؟

گفتی: میخوام پیش تو بخوابم.

و قیافه ات را معصوم کردی.

گفتم: شرمنده، سولاخِ چترتون تابلو شده. چتر باز! مگه من هتل وا کردم؟

و قیافه ام مثل اَزرقِ شامی* شد.

تو: من جز تو پناهی ندارم. منو اینجوری طرد نکن.

من: ننه من غریبم بازی در نیار. من خودم ننه مرده ام.

لباسهایت را سوت کردم دمِ در.

رفتم کنار در ایستادم که یعنی هِرّی، خوش گلدی!

گفتم : دوباره شروع نکن من اعصاب اضافی ندارم.

یاس از روی سَردر داد کشید: اگه اعصاب اضافی نداری گوه خوردی در و وا کردی.

لال شدم.

گفتی: به تو کاری ندارم. روی کاناپه میخوابم.

لباسهایت را سوت کردم روی کاناپه.

صبح شد.

قندِ خونم آمده بود پایین.

 دلم عسل میخواست.

عسل طبیعی،

 عسل بهار،

 بدون آب-شکر*.

شهدِ آلاله میخواست خونم،

 طعمِ گلهای دشتِ لار*،

دست پختِ زنبورهای دماوند*،

 نداشتی.

از منظومه ی ناپیوند واله گی 

«بخشی از داستانواره «معاشقه با گودزیلا زیر باران سرگردان استوایی

اینجا استواست.

 صدای مارا از روی کاناپه میشنوید.

 ترس نشسته است سر میز نهار خوری،

 و دُمِ نوک تیزش را لای شیارِ دندان های زردش بالا و پایین میکند.

 ما لَم داده ایم.

بالِش ام شکم گودزیلا است و با موهایم بازی میکند. این جَذرِ دعوای ماست.

 دیشب توی مَد بودیم.

میگوید«تو بدبینی.»

میگویم«تو هم مث سگ میمونی.»

  • «من؟! جایی نگی آ، بِت میخندن.»
  • « من شاید گاهی بدبین بشم اما مث تو مرموز نیستم. تازه تو خودت از من بدبین تری. فَروردینی خودخواه.»
  • «میخوای طلاقم بدی؟»
  • «اگه مِهرم و زیاد کنی نه.»
  • « مهرت چقده؟»
  • « اِنقد!»

بلند میکنم دست گودزیلا را،

میبندم مُشتش را،

 میگذارم مشت را روی قلبش.

میدود نگاهش، دنبالِ مشت

 و فرود میآید روی سینه ی مخملین و ستبرش.

 ترس گردن میکشد، با چشمهای وق زده از کنار میز نهار خوری.

بلند میشود نگاهِ گودزیلا

 میپرد توی چشمهای من،

فرو میرود

مست میشود،

 بسته میشود،

سُر میخورد تیله ای از دریچه ی میترالِ قلبم،

 میلغزد توی بطن راست،

 میلغزد در دهلیز چپ،

میافتد زیر ناف…

بلندم می کند گودزیلا،

مینشانَدَم روی دندانه های پشتش،

 داد میزنم

« بالا تر بالاتر!»

می گوید:«خودت برو من دستم نمیرسه.»

 پا میگذارم بر دندانه ی بعدی و بالا میروم،

بالا تر،

 مینشینم روی بالاترین دندانه ی سه گوشِ پُشتش،

ترس دامنم را میکشد،

 داد میزنم از آن بالا( از بالای  آخرین دندانه ی پشت گودزیلا

« پرتم نکنی پایین، چموش؟!»

 گودزیلا میخندد« تو که بال داری. دیگه چته!» ( نمیگویم گواهینامه ی پرواز ندارم.

از منظومه ی بیداری

«داستانواره «بیداری به نقش پروانه

برای دختران خیابان انقلاب

نمیدانم خیابان بود یا چهار راه. انقدر شلوغ بود که نمیشد اطراف را درست دید. امواج بزرگ و انبوهِ رنگ طوری از هر طرف میآمدند که برای رد شدن مجبور بودی با دستها کنارشان بزنی. یاد عبور دسته های رنگارنگ ماهی ها در آبهای گرم افتادم. فوج فوج پروانه بود که از هر طرف میرسید. دسته های زرد، صورتی، نارنجی، ارغوانی. پروانه بجای هوا در آسمان معلق بودند. انگار مراسم پروانه پزان بود. انگار روی پشت بام هر خانه یک دیگ بزرگ پروانه بار گذشته بودند. هی پروانه میپختند و هوا میکردند. راه رفتن سخت بود این بود که فکر کردم پرواز بهتر است. پاهایم را جمع کردم، بالهایم را باز و با پروانه ها همراه شدم. تو،  یک دست توی جیب در آنسوی میدان ایستاده بودی. با آن قد بلندت سینه ی پهن ات را جلو داده بودی و با تکان سر اشاره میکردی بیا. من رسیدم. روی شانه ات نشستم. مثل طوطی همسایه که روی شانه اش مینشست.

گفتی:  گرسنه نیستی؟

 گفتم : چرا ! هم تشنه ام هم گرسنه.

: شراب میخواهی یا شهد؟

: اگر زحمت نباشد هردو.

خندیدی. لبهایت را پیش آوردی و من یک دل سیر هم شراب و هم شهد نوشیدم. شب که شد من را گذاشتی توی جیب بغل ات، از درخت بلندی بالا رفتی و ما روی شاخه ای پهن زیر نور ماه خوابیدیم.  صبح که بیدار شدیم نه اثری از شهر بود نه پروانه ها و نه هیچ، فقط من بودم و تو و درخت و یک بیابان بی پایان. هر دو ترسیدیم و به درخت چشم دوختیم. هر چه بود او از من و تو سالمند تر و کهن تر بود و رازهای نانوشته را بیشتر میدانست. اما درخت سر به زیر انداخت و خاموش ماند، و من و تو دستگیرمان شد که جای ماندن نیست، و رفتن طاسی است که ریخته شده. راه افتادیم. تو بر زمین من بر هوا رفتیم و رفتیم و تشنه تر شدیم. لبهای تو هم از تشنگی خشک شده بود. دیگر نه شهدی مانده بود و نه شرابی. باری در ماندن امیدی نبود که در رفتن بود، پس اگرچه جانی نمانده بود باز رفتیم. تا سرانجام تو از پای افتادی و من دور اندام سنگین و خسته ات بال بال میزدم. در حالی که آن سوال بزرگ بزرگ تکراری مثل روز و شب میان من و تو دست به دست میشد. « پروانه ها کجا رفتند؟چرا رفتند؟»  و من خودم را روی شانه هایت میکوبیدم تا به خواب مرگ فرو نروی. چهارده قرن گذشت، و من همچنان بر فراز شانه هایت بال میزدم به امید اینکه باز بلند شوی. لباسهایت را که خاک سنگینی بر آنها نشسته بود ریز ریز با بالهای بی رمقم میتکاندم … تا اینکه روزی پروانه ای از ابری بر زمین افتاد و پروانه ای دیگر و پروانه ای دیگر. و باران پروانه باریدن گرفت. و اندام تو از پروانه پوشیده شد. ما همه با هم به مخفیگاه زیر زمینی پروانه ها رفتیم و هرکدام با برگ یا گلبرگی قطره های ژاله را یکی یکی آوردیم و در دهان خشکیده ات ریختیم تا بیدار شوی. چهل سال رفتیم و آمدیم. چهل بار در جستجوی ژاله ها مردیم و زنده شدیم. چهل دریا و چهل کوه و چهل دشت را کاویدیم، تا اینکه در پایان چهلمین سال سرانجام خندیدی و چشمه ی جوشان شهد و شراب از لابلای دندانهای سپیدت فواره زد. پروانه ها سرگرم  دوش گرفتن شدند و من که  بسیار خسته بودم، بالشم را از جیب بغل ات بیرون آوردم و آرام روی شانه ات به خواب رفتم.

 ۲۰۱۸.۲.۲۶