درباره من

درباره الهه رهرونیا

الهه رهرونیا نویسنده، شاعر،منتقد، کارگردان و بازیگر، متولد ۱۳۵۶ و زاده ی شهر باستانی ری از توابع تهران بزرگ است. در دانشگاه هنر الزهرا در رشته ی نقاشی پذیرفته شد اما سر از دانشکده زبان های خارجی و سپس معماری در آورد و در همانجا دانش آموخته شد. در همان سالها دوره بازیگری را در موسسه ی آناهیتا با مصطفی اسکویی ، نقاشی را با علی پتگر، و سالها بعد که شور دوربین و سینما در جانش افتاد عکاسی و کار با دوربین را با حسین سلامت فرا گرفت. فعالیت حرفه ای ادبی اش در سال ۷۸ با انتشار اولین کتاب شعرش با عنوان «لیلاابالی» مجموعه مشترک با علی رضا آدینه، نشر پایا آغاز شد. رمان «پادشاه گل زرد » را چهار سال بعد با نشر مرکز منتشر کرد. « آگهی فروش اسب ترکمن» که گزیده ای از پنج دفتر شعر بود،همراه با مقاله ی بلند( این یک بیانیه نیست چیزی شبیه مایع است) حدود ده سال بعد قرار بود که با سانسور منتشر کند، اما در دقایق آخر تصمیمش را عوض کرد، تمام بخش های سانسور شده را به کتاب افزود، و آنرا زیرزمینی و در تیراژ محدود منتشر کرد. در درازی ده سال فاصله میان این کتاب و آثار پیشین، رهرونیا کارهای گوناگونی از جمله تاسیس یک شرکت معماری داخلی به نام «هاروگ»،نوشتن شعر داستان هایش با عنوان«منظومه ی ناپیوند والگی» رمان«تسخیر بهشت»، رمان « مرافعه ی آقای عنکبوت زاده» مجموعه داستان کوتاه « عمو پدر»، منظومه ی « گودزیلا در حاشیه تاریخ »نوشتن چندین مقاله و نقد ادبی در همکاری با روزنامه های اعتماد و اعتماد ملی، اجرای اینستالیشن « بیوه ی جنگ» پرداخت. اما به دلیل مشکلاتی که رنگ و بوی اعتراضی کارهایش او را به آنها دچار کرد ، پیش از انتشار « آگهی فروش اسب ترکمن» تصمیم به ترک ایران گرفته بود. از این رو بود که این کتاب را بدون سانسور منتشر کرد. در پی انتشار این کتاب رهرونیا مناظره ای را در کارگاه شعر کارنامه برپا کرد، قرار بود این مناظره جایی برای گفتگویی تئوریک درباره ی جلوه های شعر امروز باشد. اما بجای گفتگو تبدیل عرصه ی حملات به شعر او و درگیری لفظی مابین دیدگاه های متفاوت شعر فرم، شعر رهرونیا و دیگران شد.رهرونیا با این پایان تلخ از ایران رفت، و در فاصله ی سه سالی که در مالزی گذراند و سپس به دعوت انجمن قلم به نروژ رفت، رمان« کوسه ای که آدم شد» را نوشت، و پیش تولید دو فیلم « سنتز در زباله دان» و «ریشخند جنگ» را انجام داد. پیش از سفر به نروژ برای تولید پنهانی « سنتز در زباله دان» به مدت یکماه به ایران بازگشت. فیلمی اعتراضی، و فیوژنی از سینمای شاعرانه و مستند، درباره ی سؤ استفاده ی رژیم از کودکان در سیستم بازیافت زباله. ساخت این فیلم با وجود تمام ممنوعیت ها، با موفقیت انجام شد اما رهرونیا هنگام خروج از کشور به همراه دختر هشت ساله اش در فرودگاه بازداشت شد. خوشبختانه فایل فیلم که رهرونیا آنرا پیش یکی از دوستانش پنهان کرده بود توسط وزارت اطلاعات کشف نشد و رهرونیا به شرط توقف کار هنری و با حکم تعلیقی آزاد شد و به مالزی بازگشت. اکنون پنج سال از اقامت وی در نروژ گذشته است. وی در این مدت همچنان فعالیت خود را در حوزه ی ادبیات، تاتر و فیلم ادامه داده و به جامعه ی ادبی و هنری نروژ پیوسته است. بخشی از آثار وی به زبانهای نروژی و انگلیسی ترجمه شده و آثار تازه ای نیز به زبان پارسی و به همت نشر مهری به زودی منتشر خواهند شد. از دیگر کارهای او در این سالها می‌توان منظومه های « عروسی من و جهان»، «نامه های عاشقانه ی من و جهان»، «ریشخند جنگ»، «منظومه ی بیداری»،« صدای بوسه ها» مجموعه شعر « هزار چشم کور پروانه» شعرـ تاتر « گودزیلا در حاشیه تاریخ» شعر-تاتر « فرار را از من بدزد» رمان « لحظه ای که یهودا مفتون شیطان شد» و مجموعه داستانهای کوتاه « مسافر سرزمین عجایب در قلعه ی دراکولا» … را نام برد. فیلم سنتز در زباله دان سرانجام در
پایان سال ۲۰۱۸ مراحل پایانی ساخت را پشت سر گذاشت و عرضه شد.
***

در سال ۱۳۵۶/ ۱۹۷۷ به دنیا آمدم. در خانواده ای مرکب از ارباب ها و آخوند ها. پدر بزرگ پدری ام آقا «حسین اندرمیانی» که بعدن به) رهرونیا تغیر نام داد، یکی از ارباب ها یا زمین داران شهر تاریخی ری و دهات اطراف آن بود. ارباب دیگر که او هم حسین نام داشت نام خود را به نیک نیا تغیر داد. مادر پدرم عطا خانم از خوانواده ی سرشناس« فخر» بود و نسبت دوری هم با پدر بزرگم داشت زنی با سواد، مدیر و قدرتمند که املاک زیادی برای خودش خرید. پدر بزرگ مادری ام آقا «جلالدین کنی». از خانواده ی ملاکین ناحیه ی کن بود. در خانواده ی کنی ها پشت اندر پشت همه تحصیلات حوزوی میکردند و در کنار تجارت و زمین داری از دم عمامه ای بودند. من هیچ کدام از دو پدربزرگم را ندیدم اما کنی ها ادعا میکردند که جدشان به «حاج ملاعلی کنی» آخوند معروف دوره ی مشروطه و ناصردین شاه میرسد. تعدادی از همین کنی های معروف، زمان انقلاب ۵۷ در رژیم تازه برای خودشان جایگاه های خرد و کلان دست و پا کردند. مادر مادرم دختر فقیر و زیبایی از روستایی اطراف سمنان بود که در ۱۴ سالگی او را داده بودند به پدربزرگ چهل ساله ام که عاشقش شده بود و از قدرتش به عنوان روحانی استفاده کرده بود و او را گرفته بود. مادربزرگم چند سال بعدش درحالی که بیماری روحی سختی داشت از شوهرش فرار کرد و به شهرش برگشت و زندگی تازه ای تشکیل داد. او از هرچیزی که به شوهر اولش مربوط میشد، حتی فرزندانش نفرت داشت
پدرم پدرش را اربابی نرم خو که رعیت از او نمی ترسیدند توصیف میکرد. هر چه بود داستان ارباب رعیتی در زمان تقسیم اراضی و انقلاب سفید شاه و مردم به پایان رسید، پدر بزرگ یکسال بعدش از غصه دق کرد و مرد، و برای من جز نفرتی کهنه چیزی به ارث نگذاشت. نفرتی که پدرم در سال های زود جوانی از شاه و انقلاب سفید داشت و نفرتی که عمه هایم به خاطر دختر پدرم بودن از من داشتند. حالا نه پدر ارباب شده بود و نه من به نان و نوایی رسیده بودم اما نفرت و حسادت فامیل نزدیک از من و پدر و مادرم همیشه سایه ی خود را بر سر ما باقی گذاشت. تغیر و تحول بعدی پدرم در احساسش نسبت به شاه که به زودی تغیر کرد و به جای نفرت، تبدیل به احترامی عمیق شد، تاثیری زیربنایی در دیدگاه های امروز من به وجود آورد. همین تحول باعث شد که بعد ها وقتی خمینی تقسیم اراضی را باطل اعلام کرد، پدرم هیچ وقت به دنبال پس گرفتن زمین های پدریش از کشاورزان نرفت تا اینکه در سال ۶۸ بخش بزرگی از این زمین ها که اول صد هکتار بود و سپس به چهارصد هکتار افزایش یافت توسط وارثان خمینی به زور از کشاورزان گرفته شد و به آرامگاه بزرگی که امروز با عنوان مرقد امام میشناسیم اختصاص داده شد. و امروز روح الله خمینی در بخش بزرگی از زمین های غصبی پدری من دفن شده است. سال ها بعد وقتی کودکی بودم روزی پدرم گفت که نفرتش از شاه احساسی کودکانه و خودخواهانه بود و او را مردی بزرگ خواند. پدرم با اینکه اوایل وسوسه اش را در سر داشت هیچ وقت نه سیاسی شد و نه زندان رفت. درعوض در فاصله ی سالهای ۶۰ تا ۶۷ شش بار به عنوان امدادگر به همراه تیم پزشکی به جبهه رفت. او که مثل خیلی از دیگر رزمنده ها نه به اسلام اعتقاد داشت و نه انقلاب، میگفت با اینکه ادامه ی جنگ فقط ادامه ی فاجعه برای ایران است، اما باید برای کمک به هم وطنانش به جبهه برود. شاید بشود گفت با اینکه ما در تهران زندگی میکردیم، تجربه ی جنگ و آنچه پدر از جبهه برای مادرم تعریف میکرد و من ساکت گوش میکردم، پیرنگ اصلی تمام آثار من در بزرگسالی شد. بعد از جنگ کار پدر شد فحش دادن به جلادی به نام خمینی و بزرگ خواندن محمد رضا و رضا شاه پهلوی. او صوفی شد و هر روز بعد از برگشتن از بیمارستان ساعت ها مینشست و شعر میخواند و مرا هم تشویق به خواندن میکرد و گاهی که سرحال بود بابت خواندن کتاب به من حقوق هم میداد.
میگفتند که پدربزرگ مادری ام آقا جلالدین که او هم در حوزه ی علمیه درس خوانده بوده در جوانی شیطنتی سیاسی میکند و به زندان فلک الافلاک میافتد. اینکه چرا و چگونه و چه مدت من هیچ اطلاع دقیقی ندارم. روایت زیاد است اما اطرافیان میگفتند که بعد از آن اتفاق پدر بزرگم یا از ترس یا از دیوانگی ناگهان تغیر ماهیت داده، او هم به خیل دوستداران رضاشاه و محمد رضاشاه پهلوی پیوسته و حتی نام مادرم و دایی ام را شهنازو محمد رضا گذاشت. اینکه پدر بزرگم دیوانه بوده، ترسو یا متحول نمیدانم. فقط یادم هست که مادرم او را مردی روشنفکر توصیف میکرد. میگفت که پدرش بر خلاف آخوند ها یا حتی مردم عادی انروز همیشه او را به ادامه تحصیل در دانشگاه تشویق میکرده و میگفته که زن و مرد فرقی با هم ندارند و مادرم هرگز نباید به خاطر مسئله ی حجاب از هدف اصلی اش دست بردارد. شوهر کردن را آخرین کار یک زن میدانسته و وقتی مادرم با دامن کوتاه به سپاه دانش میپیوندد او را نه تنها منع نکرده بلکه گفته بوده که این یک خدمت بزرگ به کشور و بشریت است، لباس و چیزهای دیگر اداست و صورت مسئله را تغیر نمیدهد. بعد از این تحول بزرگ و البته فرار مادر بزرگم، پدربزرگم هیچوقت در خانه ای ساکن نشد. تبدیل به زائری همیشگی شد که تا مرگ از شهری به شهری دیگر در سفر بود.
بعد از انقلاب، مادرم بر خلاف پدر آخوند روشنفکرش مذهبی شد و این آغاز جهنمی به نام خانواده بود. اختلاف عمیق فکری و عقیدتی بین پدر و مادرم و در نتیجه افسردگی مادر و اعتیاد پدر آغاز فاجعه ای بود که من آنرا به عنوان دوران کودکی میشناسم. تنها فرزند بودم ودوران کودکی و نوجوانی ام در تنهایی عمیقی گذشت. در سال ۱۳۷۴ دیپلم تجربی گرفتم و در دانشگاه الزهرا در رشته ی نقاشی عمومی و در دانشگاه آزاد تهران مرکز در رشته ی مترجمی زبان انگلیسی پذیرفته شدم. روزی که برای مصاحبه به دانشگاه الزهرا در چهار راه کالج رفته بودم متوجه شدم که جایم را به کس دیگری داده اند. دیدن چنین صحنه ای در فضای آموزشی آنقدر سرخورده ام کرد که حتی پیگیر هم نشدم مخصوصن اینکه آنموقع برای رفتن به الزهرا پوشش چادر اجباری بود. با این خیال که دانشگاه آزاد پولی است و آنجا پارتی بازی نمیکنند و فضا آزاد تر است، به دانشگاه آزاد رفتم. غافل از اینکه آنجا هم دست کمی از دیگری نداشت. در این بین به خاطر اصرار و مذهبی بازی مادرم، با پسری هم سن سال که از دبیرستان میشناختم و چند بار که با هم در خیابان قدم زده بودیم کمیته ما را گرفته بود، عقد محضری کردیم. ۱۸ ساله بودم و گیج و درمانده. تنها چیزی که یادم هست این است که مادرم مدام میگفت اینطوری آبروی ما میرود باید عقد کنید. طولی نکشید که متوجه شدم اشتباه بزرگی کرده ام و پیش از تجربه ی زندگی مشترک ازدوستم جدا شدم. اما این داستان مرا به این آسانی رها نکرد زیرا قبل از شناختن یا حتی لذت بردن از رابطه ی جنسی باردار بودم. مادرم که سقط جنین را گناه میدانست مرا ترساند شاید خودش هم ترسیده بود و خلاصه فرزند اولم در گیجی،خامی و ترس نوزده سالگی به دنیا آمد. چهار سال بعد در حالی که هم پدر و هم مادرم را در مرگی زودرس، و هم نوزادم که خانواده ی پدرش به زور از من گرفته بودند از دست داده بودم، از دانشکده ی زبان فارغ التحصیل شدم. در این سالها دوره ی تاتر را در موسسه آناهیتا، و سرفصل هایی از نقاشی را در کلاسهای علی پتگر گذراندم. ارثیه و هر آنچه مانده بود از قبل نفرت فامیل، در پلوم دادگاه بود. با جیب های نیمه خالی و تنها، زندگی بزرگسالی و نوشتن را شروع کردم. سه سال بعد با شاعر جوان و با استعدادی به نام علی رضا آدینه آشنا شدم و از شدت تنهایی خیلی زود با او ازدواج کردم. متاسفانه این ازدواج عجولانه هم دیری نپایید. تنها چیزی که میخواستم یک فرزند بود که پدری قانونی داشته باشد. تا جای خالی فرزندی که از دست داده بودم و دیگر اعضای خانواده را برایم پرکند. کسی که از خون من باشد و دوستم داشته باشد. این تمام چیزی بود که میخواستم. و این تاوان سنگینی داشت. مسئولیتی ناتمام و سیر کردن شکم و تربیت یک نفر دیگر به تنهایی. چهار سال بعد از ازدواج و طلاق، دوره ی معماری داخلی را در کلاس های آزاد دانشکده هنرهای زیبا خواندم و شرکتی به نام هاروگ تاسیس کردم تا پول بیشتری دربیاورم. با وجود تمام سختی های این کار مردانه و جیب خالی موفق شدم. اما خیلی زود فهمیدم که در این بین چیزی فراموش شده است، خودم. خودم و خودم بودن را فراموش کرده بودم. تصمیم گرفتم با پول کمی که زنده کرده بودم و پس اندازم، زندگی جمع و جوری راه بیاندازم و وقتم را بجای کاسبی صرف نوشتن یا در حقیقت چیزهایی که دوستشان داشتم و بخشی از من بودند بکنم. از آنجایی که نوشته هایم رنگ و بوی اعتراض داشت خیلی زود دستم رو شد و فهمیدم که باید با نظام راه بیایم تا پیشرفت کنم. گفتم چه کنم که گیر فیلتر وزارت ارشاد نیوفتم، ایده نمایشگاه اینستالیشن بیرون از ایران به ذهنم رسید و پرژه های بیوه ی جنگ، بکارت، سنگسار و انتخابات دوره ی دهم را در شش ماه کار کردم. تا اینکه عکاسی که با او کار میکردم من را فروخت، بخش اعظم کار را از ترس دستگیری از بین بردم و در شوک و افسردگی فرو رفتم. از آن روز خودم را هر لحظه تحت کنترل حس میکردم تا اینکه به جان آمدم، دخترم را برداشتم و به مالزی اولین جایی که به ذهنم میرسید فرار کردم. در سال های تلخ زندگی در مالزی رمان «کوسه ای که آدم شد» و مجموعه ی داستانواره هایم با عنوان« منظومه ی ناپیوند والگی» را نوشتم و فیلم ریشخند جنگ  و سنتز در زباله دان را تا مرحله ی تولید پیش بردم که ریشخند جنگ به خاطر مشکلات مالی از تولید بازماند. روزی میلی گرفتم که در آن گفته شده بود پسرم به هویت خودش پی برده و میخواهد من را، مادر واقعی اش را ببیند. پدرش در پنج سالگی فوت کرده بود، در تمام این سال ها دروغ شنیده بود و مادر بزرگ و پدربزرگش را به عنوان پدر و مادر میشناخت. وقتی در ایران بودم به دیدنش میرفتم ولی به بهانه ی دو هوا شدن و ضربه ی روحی خوردن هیچ وقت نگذاشتند حقیقت را به او بگویم. سال ها در انتظار این لحظه بودم و در رویاهایم خودم و او را میدیدم که مثل فیلم های هندی همدیگر را پیدا میکنیم و از شوق گریه میکنیم. طرح ساختن فیلم سنتز در زباله دان آماده بود، فکر کردم که حالا شاید آخرین فرصت برای رفتن به ایران و ساختن این فیلم باشد. به ایران رفتم. با هر بدبختی بود فیلم برداری را پنهانی تمام کردم و پسرم را که از من متنفر بود دیدم و با کوه رویا ها که بر سرم خراب شده بود، موقع بازگشت در فرودگاه به اتهام معاندت با نظام و حکم چهار سال زندان در بند ۲۰۹ زندان اوین دستگیرشدم. نمیدانم چرا ولی برخلاف همیشه که بدشانس ترین آدم ها بودم، اینبار شانس آوردم. من را اوین نبردند فقط فایل هایم را که قلابی بودند گرفتند و به شرط اینکه ازاین ماجرا با هیچکس حرفی نزنم و همکاری کنم حبس خانگی شدم. دوماه بازجویی هر روزه داشتم به جز روزهای تعطیل. و بالاخره بعد از پیدا نشدن هیچ مدرکی، با امضای توبه نامه آزاد شدم و پاسپورتم را پس دادند. حکمم چهار سال زندان تعلیقی شد به علاوه ی ۵۰ ملیون تومان جریمه که در صورت دست از پا خطا کردن به حکم تازه اضافه میشد. قول دادم دختر خوبی بشوم و شوهر کنم بچسبم به آشپزخانه و ماشین رختشویی. برگشتم مالزی. و طولی نکشید که با دعوتنامه ی سازمان جهانی قلم آمدم نروژ تا به قولم وفا کنم! هیچ وقت یادم نمیرود کتاب«گودزیلا در حاشیه ی تاریخ»را که روی میز قاضی شعبه ی دوم بازپرسی دادسرای شهید مقدس اوین بود. و بابت سطر سطر آن از من سوال کرد. اما چه کنم که به قولم وفا نکردم و هم چنان به عشق سرزمینم و آشتی دادن آدم ها با جهان دست از پا خطا میکنم.خدایشان ببخشایدم! اگر خواستید در مورد اینکه در این سال ها چکارها کردم بیشتر بدانید، خلاصه ی کارنامه ام را همین جا گذاشته ام.
الهه رهرونیا ۱۹ سپتامبر ۲۰۱۶

الهه رهرونیا متولد سال هزار و سیصد و پنجاه شش، برابر با هزار و نهصد و هفتاد و هفت میلادی، تهران، ری. شهر

دانش آموخته رشته ی مترجمی زبان انگلیسی دانشگاه آزاد واحد تهران مرکز۱۳۷۸

۱۳۸۴ دانش آموخته دوره معماری داخلی دانشکده ی هنرهای زیبا دانشگاه تهران

 دانش آموخته دوره بازیگری تاتر موسسه آناهیتا ۱۳۷۵

آثار منتشر شده

کتاب شعر«لیلاابالی»، مجموعه ی مشترک با «علی رضا آدینه» نشر پایا۱۳۸۰

رمان بلند «سلطان گل زرد»، رده ی سنی نوجوان تا بزرگسال، نشر مرکز۱۳۸۶

کتاب شعر« آگهی فروش اسب ترکمن» نشر سبز و همزمان نشریه ی الکترونیکی سپنج، چاپ اول بهار ۱۳۸۹

آثار منتشر نشده

   رمان کوتاه  مرافعه  آقای عنکبوت زاده زیر چاپ با نشر مهری

 رمان کوتاه « کوسه ای که آدم شد» ترجمه شده به زبان نروژی، زیر چاپ با نشر مهری

 شعر بلند« گودزیلا در حاشیه ی تاریخ» ترجمه شده به زبان انگلیسی و نروژی

 مجموعه داستانواره ها با عنوان منظومه ی ناپیوند والگی، با تصویر گری نجوا عرفانی، زیر چاپ با نشر مهری

رمان بلند  تسخیر بهشت

منظومه  عروسی من و جهان

منظومه  نامه های عاشقانه ی من و جهان 

منظومه  ریشخند جنگ

مجموعه  داستان واره ها با عنوان صدای بوسه ها

مجموعه داستان واره ها با عنوان منظومه ی بیداری

مجموعه داستانهای کوتاه با عنوان  عمو پدر

مجموعه ی داستان های کوتاه با عنوان مسافر سرزمین عجایب در قلعه ی دراکولا

ترجمه ی کتاب حکمت « دائو د جینگ » اثر « لائو دزو» چین، پانصد سال پیش از میلاد، به فارسی سَره

مقالات تئوریک

مقاله ی « این یک بیانیه نیست، چیزی شبیه مایع است.» به مناسبت انتشار کتاب شعر« آگهی فروش اسب ترکمن»همراه با برپایی مناظره ی تئوریک در کارگاه هنری کارنامه ۱۳۸۹

 «جریان سیال متن پیشگفتار رمان« تسخیر بهشت

مقالات ادبی منتشر شده و منتشر نشده، در روزنامه ها و سایت های اینترنتی

گندالیزاسیون، بررسی رمان «مسخ» اثر «فرانتس کافکا» آلمان

 دست قلم بالاتر از تصویر، بررسی رمان « خانم دالاوی» اثر« ویرجینیا وولف» انگلستان

 موزه ای با لامپ خاموش، بررسی رمان «موج ها» اثر « ویرجینیا وولف» انگلستان

نمک در سیسیل آب مقطر در واتیکان، بررسی رمان « لبه ی پرتگاه» اثر« گرازیا دلدا» ایتالیا

 شهردار در انتظار بربرها قطره قطره چکید، بررسی رمان« در انتظار بربرها» اثر « جی.کی.کوتزی» آفریقای جنوبی

لبخند کباب را میسوزاند، بررسی رمان « رویای بابل» اثر « ریچارد براتیگان» آمریکا

 این عینک قاب مشکی، بررسی «رمان بوف کور»اثر « صادق هدایت» ایران

 گور پدرِ دکتر حاتم،  بررسی رمان « ملکوت» اثر « بهرام صادقی» ایران

چشم درآمده ها ، بررسی رمان« شازده احتجاب» اثر« هوشنگ گلشیری» ایران

آیدین کیمیاگر، بررسی رمان «سمفونی مردگان»اثر «عباس معروفی» ایران

هزار پای عشق در هزار توی مرگ ، بررسی رمان« هزار خورشید تابان» اثر «خالد حسینی» افغانستان

 همیشه آخرش من گیر میافتم، بررسی رمان« رمان پلیسی» اثر « ایمره کرتس» مجارستان

 جنایتکار،بررسی رمان « فرزند پنجم» اثر« دوریس لسینگ»انگلستان

 به تناسب کور بازار، کورستان، و کورمرگی، بررسی رمان « کوری» اثر « ژوزه ساراماگو» پرتغال، و به مناسبت ساخت فیلمی بر مبنای این رمان

« از رُزی تا سامسارا، بررسی رمان« راهنما» اثر « ر.ک.نارایان» هند

 توپ تانک مسلسل، یا عقرب؟، بررسی رمان « عقرب روی پله های راه آهن اندیمشک» اثر « حسین مرتضائیان آبکنار» ایران

 بیمار مرگ مغزی در زنجیر، مقاله ای به بهانه ی انتشار گزیده اشعار « آن سکستون» انگلستان

 هیولا، ابرمرد، یا مغلوبی که میخندد، به مناسبت روز مرگ «فردریش نیچه» و با نگاهی به رمان« فرانکولا» اثر« پیام یزدانجو» ایران

 در تیمارستان نوزادان نارس، بررسی کتاب « دفترچه ی خاطرات» اثر «نجمی مهدوی» ایران

سرزمین حاصلخیز مرگ، بررسی عوامل مرگ زودرس در ایران

بررسی عوال جنسیتی در « مصیبت نامه» اثر « عطار نیشابوری» از متون منظوم کهن ایران

بررسی عوامل جنسیتی در « لیلی و مجنون» اثر «نظامی گنجوی» از متون منظوم کهن ایران

جشنواره ها

شعرخوانی در جشنواره هنری بین المللی کاپیتل ۲۰۱۳ استوانگر نروژ

اجرای شعر/ تاترگودزیلا در حاشیه ی تاریخ در جشنواره هنری بین المللی کاپیتل ۲۰۱۴ استوانگر نروژ

 شعر خوانی در جشنواره هنری بین المللی لیله همر ۲۰۱۶

 ۲۰۱۶شعر خوانی و نمایش ویدیو آرت گودزیلا در حاشیه ی تاریخ در جشنواره هیدالن

شعر خوانی در جشنواره ادبیات اسلو ۲۰۱۷

شعر خوانی در جشنواره ادبی لیله همر ۲۰۱۸

داستان خوانی در مجمع انجمن جهانی قلم ۲۰۱۸

هنر مفهومی

اجرای شعر/ تاتر « تولد» به زبان فارسی وانگلیسی درخانه ی فرهنگ استاوانگر نروژ۲۰۱۳

اجرای شعر/ تاتر ضد جنگ ، فارسی و انگلیسی در سمینار شهرآزاد کپنهاگ دانمارک ۲۰۱۳

اجرای شعر/ تاتر« گودزیلا در حاشیه ی تاریخ» در جشنواره کاپیتل در بخش هنر نو. استوانگر نروژ ۲۰۱۴

نمایش ویدیو آرت « گودزیلا در حاشیه ی تاریخ» در جشنواره هیدالن نروژ ۲۰۱۶

فیلم ها

 سنتز در زباله دان

ریشخند جنگ

فعالیت های دیگر

تاسیس شرکت هاروگ دیزاین با عنوان طراح و مجری معماری داخلی ودکوراسیون۱۳۸۴

نمایشگاه مبلمان دست ساز تهران ۱۳۸۵

نمایشگاه آثار شیشه گری تهران ۱۳۸۴