بخش هایی از شعر بلند گودزیلا در حاشیه­ی تاریخ

بخش هایی از شعر بلند گودزیلا در حاشیه­ی تاریخ

برای گودزیلا کوچولو

از طرف پروانه

زمان: آخرین روزهای دوران مزوزوییک یا عصر دایناسورها و سال­های آغازین عصر یخبندان.

مکان: سرزمینی نیمه یخزده در خاورمیانه.

من معتادم معتادم معتادم

به موجِ جنونِ انفجار معتادم

به ذرّاتِ مدهوشِ بیخوابی معتادم

به چینِ دامنِ آتشفشان معتادم

و به گَردِ پیراهنِ یک سرخس

……..

گوزیلا میگوید که من دیوانه ام

و کارم از روانپریشی گذشته است

………

او از ارتفاع میترسد

و به اینکه نمیتواند مثل من پرواز کند حسادت میکند

من به راهپیمایی نمیروم

چون صدایم زود میگیرد

و جُثّهام آنقدر ریز است که به چشمِ گوشتخوارها نمیآیم

اما از نگاه کردن بدم میاید

چون دلم برای سنجاب ها و گنجشکها میسوزد

و برای گربههای کور و چلاق

که شبنشین زبالهها هستند

و پلاستیک را پاس میدارند،

و برای سگهای تمیز و پاکوتاه

 که از سایه میترسند،

و از ترسِ خورده شدن

فقط از پشتِ پنجره، الله و اکبر میگویند،

من روی تمام گل های محدوده ام شعار نوشتهام،

و به آنها یاد دادهام

 که چطور وقتی گوشتخواری رَد میشود

 بلند بگوزند

طوری که بویِ گندَش

 گازهای اشک آور را خنثی کند

چه خوب بود اگر شیر دوباره سلطان جنگل میشد،

و خورشیدِ پشتش تمام یخها را آب میکرد

……..

امروز دو گیاهخوار اعدام کردند

به دارشان آویختند

و من دیدم که دَمِ آخر

دُم های بلندشان چطور تکان تکان خوردند

………..

من به دستشویی میروم

و زور میزنم تا اشکم دربیاید

آنجا طلسمی در کمین نیست

می گویند آب میکروفون را باطل میکند

اما اشکم نمیآید

یبوست چشم ها و قلبم را سفت کرده است

آنقدر زور میزنم که نفرت و خشم

 مثل تگرگ از چشم هام میزند بیرون

میخورد توی کاسه

 و میشکند

دستمال های توالت را کود میکنم توی مشتم

فرو میکنم توی دهانم

 و از انتهای معده

 جیغ می کشم

جیغ نفرت و خشم

……………..

زَنگار های این شمشیر، قلبِ مرا ضد عفونی کرده است گودزیلا

خلیفه هر که باشد به چشمِ من قرمز است،

رنگِ دَستارِ گوشتخوارها

سالها پیش در چنین روزی ابایزید* به دنیا آمد

امروز تولّد اوست. بیست و دومِ *ماه برف آذر

گوشتخوارها قرمز پوشیده اند

گیاه خواران سبز

اینجا اندوه و سیاهی ثواب است

شیعیان علاقه ی عجیبی به تعزیه دارند.

………

بیا به جنگل پناه ببریم گودزیلا

به افریقا، به استوا

به هر جا که گوشتخواری عظیم و الجّثه ندارد

جایی که آفتاب هست و درخت

و درندگان تنهابرای سیر شدن شکار میکنند

اصلا بیا دریایی شویم گودزیلا

کجا میتوان آبشُشی خرید و آبزی شد؟

شاید پریان ما را بپذیرند

یا شاید سیارهای گرم

که به دستاوردهای انقلابِ یخبندان دهنکجی کند

و از خون شهدا، لاله های ضدّ یخِ لاستیکی نروید،

و چاه های نفت، در انحصارِ غولِ یَخی نباشد

و اورانیوم، کَپَل های موشک های قحبه را کلفت نکند

و اورانیوم، چاکِ پستان اَلقاعده را نلرزاند

و اورانیوم، آلتِ حَماس را در ماتحتِ آلِ داود سیخ نکند

و اورانیوم، پایینِ ریشِ درازِ طالبان پاپیون نشود

و

چنین جایی سراغ داری گودزیلا؟

………

گودزیلا مُرد

در استحالهای طولانی به گوشتِ یخ زده تبدیل شد

من دستم به خونِ خدا آلوده نبود

یک ملاقهی کلیشه ای دادند دستم

تا تَهِدیگِ خیس خورده ی کومونیسم را هم بزنم

من بی اجازه ملاقه را شُستم

زیرا که تهِدیگ کَپک زده بود

و اینگونه دستم تا آرنج در خون خدا غرق شد

درست همان موقع که ملاقه را آبکشی میکردم،

خون خدا شُرشُر از شیر ریخت

 و مثل رُماتیسم توی استخوانهای نازکم فرو رفت

و من کاری جز گریه و بردن نام تو نکردم گودزیلا

…….

حالا زیر دوش ایستادهام

 و خون از استخوانهایم پاک نمیشود

و تاجی از آتش که سال ها پیش در مدایِن خاموش شده است

بر پیشانی ام میدرخشد

میخواهم به بیابان بروم گودزیلا

میخواهم خودم را هفت بار خاکمال کنم*

تا این نجاست، این رماتیسم از من پاک بشود

حتی اگر لازم باشد سوپِ شِن سَر میکشم

مدفون میشوم در اعماق زمین

تا شاید قرنها که گذشت

دوباره سر فراز سر از خاک برآورم

سرفراز و با شکوه چون یادواره ای از تمدنِ گربه

۸۹.۱۱.۳