بخشی از شعر بلند« آدم برفی» از کتاب آگهی فروش اسب ترکمن

بخشی از شعر بلند« آدم برفی»  

و از آن روز دزدگیرم به بوی نوادگان چنگیز حساس است

و تکلیف چاله­ی چشم چنگیزی­ات را روشن نمی­کند.

« و خانه­ام از عشق روشنتر» سَکته زد،

و چنگیز، بی­سبیل، به چاهِ من افتاد و چال شد.

آهای پیچ­ها!

 آهای پیچ­های پِی در پِی پهلو بلند!

چرا به شبنم زارِ ِ مَدیدِ من رحم نمی­کنید؟!

چرا سنجاقِ جن­گیرِ لباس­خوابم را

به سینه­ی رمالِ آتش نشانم فرو نمی­کنید؟

تو را به فرقِ چاک­چاکِ چهل دزد بغداد قَسم

مرا ببوس و صاعقه را میان قبله و مسجد شناور نگردان

رهایم کن و روزمرگیِ مدلولِ حمایت را        به گردِن نازُکم طعنه نزن

بگذار شهاب­سنگ­ها در وَرای اُوزون کمین کنند،

 و جوٌ ِ مُوقّر ِمریخ،

نگران انفجار زمین نباشد.

تو که از کولاکِ بادهای قرمزِ مشتری،

در گودبای پارتیِ مریخ خبر داشتی،            نداشتی؟

پس چرا زیر ِچینِ دامن ِماورای بنفشت              ژِستِ لَب وَرچیده­ای؟

نکند دزدی؟

 نکند آمده­ای ته مانده­ی اوزون سوراخ ما را بپیچی؟

نکند می­خواهی سیمِ چهل تکّه­ی دزدگیر مرا ببُری!

چرا به نَعره­ی بی­صدای « و خانه­ام از عشق روشنتر» از زیر سنگ قبر،

مُژه تَر می­کنی؟

مگر نه اینکه اجازه­ی کتبی ثانیه­ها را

 برای خبیسه کردن این سال امضا کردی؟ نکردی؟

ترا به سبیلِ جدّت چنگیز قسم،

 زِمزمه­ی ترانه­ی تاراج مرا

 در راه شیری باب نکن.

گفتی تقصیر من بود.

 گفتی که از قبل گفته بودی ومی­دانستم

و دانایی­ام تَقابلِ تَزویرِ تو بود.

راست گفتی.

 من دیده بودم.

 دیده بودم روزی را

که با آدم برفی­های دلسردِ پولوتون

معاهده­ی گرما امضا کردی

و کُنسولشان را به زمین دعوت کردی

 تا پیمانِ سپیدِ برف را محکم تر کنی.

 و دیدم که چطور گلوی لیزش را گرفتی

 و در چاهک فاضلابِ حمام خفه­اش کردی.

دیدم.

و داد کشیدی:« آدم برفی مُرد! آدم برفی مُرد

و برای پولوتونی­­ها پیام تسلیت فرستادی ،

 که گرما به او نساخت

که خوشی زده بود زیر دلش،

و آدم برفی مرد.

آدم برفی مرد.

خائن! ملعون! پس آن شعله­های منجمد مال کی بود؟

اصلاً تو اهل کدام سیاره­ای؟

نکند حرامزاده­ای؟

نکند مادرت تو را از از پسماندِ مُردار ِ تخم ِیک مشتری پیچانده بود؟

 پس صاعقه را چطور خر کردی؟

و رود گنگ را

که از اجسادِ مُحرٌمِ  پیچک­های باکره اندود شد؟

و طایفه­ی جعفر جِنٌی چطور راز ِغار ِچهل دزد را به تو گفتند؟

جعفر را سنجاق کرده بودی؟

جعفر را به« و خانه­ام از عشق روشنتر» سنجاق کردی؟

بله؟

و باز آمدی و آمدی و آمدی

ما داد زدیم آآآآآآآآآآی!

شاه دزد آمده! شاه دزد آمده!

و صد و ده را، بر ذرّاتِ نالایقِ هوا حَک کردیم.

و تو مال را برداشتی و رفتی.

بی اینکه حتی یک میل به من بزنی.

بار دیگر،

من و پیچک­های پرده پوش را

در چادر صاعقه پیچاندی و رفتی.

که باز بیایی.

که « و خانه­ام از عشق روشنتر» را

بر پستانِ چروکیده­ی گنگ شناور کنی

و چهل دزد بغداد را شاهد بیاوری که:

 « آدم برفی مُرد!»

آدم برفی مرد.

۸۸.۲.۱